برگ هفتاد و پنجم دفتر عشق

سلام دوستان عزیز

واقعا عذر خواهی میکنم که اینقد وقفه ایجاد شد. ولی لطفهای شما باعث این میشه که بنویسم. البته من تو مطلب قبلی هم نگفته بودم که قصد دارم تعطیل کنم فقط گاهی این  رکود فکری ایجاد میشه و این وقفه ها میفته. شما هم تو انتخاب شعر برای تفسیر و مطالب دیگه به من کمک کنید و پیشنهاد بدید.

یکی از دوستان گفته بود که آموزش تفسیر شعر بدم. این خیلی فکر خوبیه از ایشون و همه شما میخوام که تو این زمینه کمک کنید و پیشنهاد بدید که اگر این آموزش رو میخواید به چه نحوی باید باشه که در صورت تمایل شما من این کار رو آغاز میکنم. البته برای نمونه در پایین این متن توضیحاتی رو براتون مینویسم

اینبار یکی از اشعار حافظ رو که به درخواست یکی از دوستان عضو محفل دوستانه برای فال گرفتن باز کرده بودم رو با  تفسیر مختصر مینویسم :

 

1-      کنون که بر کف گل جام باده صاف است

به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

2-      بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

3-      فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

4-      به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

5-      ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

6-      حدیث مدعیان و خیال همکاران

همان حکایت زردوز و بوریاباف است

7-      خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ

نگاه دار که قلاب شهر صراف است

 

بیت اول :  حالا که معشوق به این خوبی و زیباییست و همه بلبلان در وصفش آواز میخونند

بیت دوم : تو هم خوبیها و زیباییهاش رو زمزمه کن و خوش باش که الان وقت این نیست که تحیقیق تو تفحص کنی که نکته بدی توش پیدا کنی

بیت سوم : اونی که دستور و فتوی داده که باید اینکار رو بکنی اون موقع مست بوده و نفهمیده که چی گفته و خودش تو زمان مستی شراب رو حرام کرده. و  این فقیه خوش مال حرام بیت المال رو خورده و این حرام تر از شراب هست.

بیت چهارم : و این حکم و فتوی شامل حال تو نمیشه و توجهی بهش نکن چون این معشوق هر کاری که میکنه خوب و زیباست

بیت پنجم :  از کار تجسس و مقایسه کردن معشوق با دیگران دست بردار که  برات مشکل ساز میشه

بین ششم : این دوست و آشناها و دور و بریها که تو رو موعظه میکنند مثال اون گونی بافهایی هست که به کار زر بافها دخالت میکنند. تو گوش نده و کار خودت رو بکن. معشوق تو برای اونها مثل زر در مقابل کنف هست.
بیت هفتم : آخرش هم به طنز میگه ساکت باش حافظ و این
اسرار رو به کسی نگو که اینها برای تو مثل پول خورده های بی ارزشی هست ولی یه روز مثل یه گنج  به دادت میرسه و  تو رو از خطر نجات بده .

 

یکی از نکته هایی که برای روشن شدن و درک بهتر شعر لازم هست دونستن داستانهای حکیمانه و عارفانه و عاشقانه هست. در غزلها بخصوص غزلهای حافظ تو هر بیتی اشاره به یک داستانی داره که اگر سابقه این داستان رو بدونیم متوجه مفهوم اون شعر میشویم.

برای مثال:

آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

 

این بیت دقیقا اشاره میکنه به داستان  منصور حلاج و داستانش که همه میدونید.

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی نکن

شیخ صنعان خانه رهن خانه خمار داشت

 

این بیت هم اشاره به داستان عرفانی شیخ صنعان داره که بسیار زیباست

پس یک قسمت از تفسیر شعر مربوط میشه به دونستن داستانها و ما میتونیم برای شروع از بیان این داستانها شروع کنیم. پیشنهاد داستان هم با شما

 

قربان شما واثق

   + واثق - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳

برگ هفتاد و چهارم دفتر عشق

سلام دوستان عزیز

راستش هنوز به شرایط آرمانی و روزهای اوجم برنگشتم J اما دلم نمیخواد اینجا تعطیل بشه به این خاطر هر طور شده آپدیت میکنم. اگر شعر خاصی از هر شاعری در نظر دارید میتونید بگید تا در موردش بنویسم. اما اینبار برای خالی نبودن عریضه چندتا شعر از  خودم مینویسم که البته بعضیهاش رو قبلا هم نوشتم. خوشحال میشم نظراتتون رو در موردش بدید.

 

این یک رباعی به سبک رباعیات مولانا

 

اين درد كه از جان تو بر جام من است

بيهوده نخوانش كه همـه آن من است

بـيـمــار نـيـم زان كــه گـــرفتــار تــو ام

بـيـمـار تـو ام غـم تـو درمـان من است

 

*** *** ***

این هم یک قطعه که نصفه شب یه شب زمستونی سال 1376 توی سفر گفتم

 

در سـراي قـربـت و دور از وطـن

غـم آشـنـاي مـن هـمراه است

خـرقـه زهـد و ريـا هــر جــا روم

بــا تـن افگــار مـن همراه است

شـمع اميد دگر گشته خموش

سوز آن با دل من همراه است

مـي زنـد تــار دلــم ســوز صبـا

تا ابـد غـربـت مـن همراه است

ظـلـمـت شبهاي تار و بي صلا

با فـضـاي دل مــن همراه است

 

 

این هم شعری تو مایه های سپید

 

در روزگار سرد خصم آلود، در دنیای تاریک و طبیعت زدا، در سرزمین روبهان مکار و در سرای بی خرد بی روح :

 

یا باید چنان باشم که می خواهند، که توان ندارم

یا باید همان باشم که هستم، که همانم، ولی غرق در اندوه و درد

یا باید آن کنم که نمیدانم

 

یا باید خود بروم که جرات ندارم

یا باید بمانم، که مانده ام, ولی لنگان و بی رمق

یا باید آن کنم که نمیدانم

 

یا باید بگویم که شنونده ای نیست

یا باید خاموش باشم، که خاموشم ولی در درون زبانه های آتش

یا باید آن کنم که نمیدانم

 

یا باید بگریم که خلوتی نیست

یا باید راه را بر اشک ببندم که بسته ام, ولی در سیلابش غرق

یا باید آن کنم که نمیدانم

 

یا باید ...

یا باید ...

یا باید ...

 

از همه دوستانی هم که تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم البته هنوز روز تولد من سر نرسیده و این تبریکات به خاطر تبریک دوستم از وبلاگ همین حوالیها به استناد اعلام روز تولد از 10 روز قبل توی ارکات بوده. روز تولد من یکشنبه 20 دیماه هستJ نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت اگر عمر متوسط یه نفر رو اونهم دست بالا 75 سال در نظر بگیریم تو این چشم بهم زدن یک سومش گذشتL

به قول سعدی :

عمر گرانمایه در آن صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

 

توی پست قبلی آدرسی داده بودم که به خاطر مشکل پرشین نتونستم لینکش کنم حالا لینکش رو اینجا میذارم

بازیافت هنری زباله (2)

 

پی نوشت :

هنر را به خاطر بسپار هنرمند مردنیست ( اینم یه شعر جعلیJ)

 

   + واثق - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۳

برگ هفتاد و سوم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام

از اين تاخير عذر ميخوام. علتش مشکل پرشين بلاگ بود که تاريخ اين نوشته هم نشون ميده که کی آپديت کردم.

از لطف و همراهی شما بسیار سپاسگذارم. ولی یه گله هم دارم. توی مطلب قبلی من اینطور نوشته بودم : « ... متاسفانه الان بیشتر از یک سال میشه که نتونستم شعر جدید بگم. اما از ایشون تشکر میکنم که با این حرف باعث شدند به خودم بیام و چند بیتی بنویسم ... » اما معلوم بود بعضی از دوستان اصلا توجه نکرده بودند و فقط قسمت اول رو متوجه شده بودند که نتونستم شعر بگم در حالیکه زیر این مطلب سه بیت شعر از خودم گفته بودم.

اما اینبار به سفارش یک دوست ، صاحب وبلاگ «تنها به یاد تو» شعر از وحشی بافقی مینویسم. اشعار وحشی بافقی از نظر تعداد بسیار زیاد هستند اما به گونه ای نیستند که بتوان بین اونها یک شاخص و شاهکار پیدا کرد. معمولا غزلیات وحشی از پنج بیت بیشتر نیست و مفهوم و روان هستند. به این خاطر من فقط سه تا از این غزلها رو برای آشنایی به این شاعر مینویسم اما توضیحی در موردشون نمیدم. با این که این اشعار زیبا هستند اما به راحتی میشه به تفاوت بارز شاعری مانند مولوی و این شاعر پی برد

 

صاف طرب آماده کن ترتیب عشرتخانه ده

بنشین و بنشان غیر را ، پیمانه خور ، پیمانه ده

نقل وفا در بزم نه تا رام گردد مدعی

مرغی که نبود در قفس او را فریب دانه ده

تا گرم گردد هر زمان هنگامه‌ای در کوی تو

طفلان بازی دوست را زنجیر این دیوانه ده

با لاابالی مشربان خوش‌بر سر میدان درآ

دستار را آشفته کن تابی بر آن رندانه ده

گر پیش او گشتی خجل سهل است این خفت بکش

وحشی شکایت تا به کی تخفیف این افسانه ده

 

***

ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو

طوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو

می‌آیی و می‌افکند چا کم به جیب عافیت

شاخ گلی دامن کشان یعنی قد رعنای تو

وقتی نگاهی رسم بود از چشم سنگین دل بتان

آن رسم هم منسوخ شد در عهد استغنای تو

فرسوده سرها در رهت در هر سری سد آرزو

وان آرزوها خاک شد یک یک به زیر پای تو

وحشی ببین اندوه دل وز سخت جانی دم مزن

کز هم بپاشد کوه را اندوه جان فرسای تو

 

***

وصلم میسر است ولی بر مراد نیست

بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست

غم می‌فروخت لیک به اندازه میفرست

یک دل درون سینه ما خود زیاد نیست

جایی هنوز نیست به ذوق دیار عشق

هر چند ظلم هست و ستم هست و داد نیست

ای بی‌وفا برو که بر این عهدهای سست

نی اندک اعتماد که هیچ اعتماد نیست

رو ، رو که وحشی آنچه کشید از تو سست عهد

ما را به خاطر است ، ترا گر به یاد نیست

 

در سایت بامداد که در مطلب قبل معرفی کردم میتونید با اشعار این شاعر و دیگر شاعران آشنا شوید.

 

در پایان یکی از شعرهای قدیمی خودم رو مینویسم و قبل از اون معذرت میخوام اگر ایراد و اشکالی داره. هر چند که الان هم شعرهام به حد قابل ارائه ای نیست اما این غزل مال زمانیه که خیلی خام تر از الان بودم و مقتبس از یک غزل حافظ است با این مطلع

«میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان     هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان»

 

 

خون گریم از فراقت روی از جفا بگردان

مست خمارم ای دوست برخیز و می بگردان

 

در دوری عشق تو در بند نفسم ای گل

جانا حکایتی کن هجران ز ما بگردان

 

در هر کجا که رفتم روی تو در نظر بود

ای مه جمال زیبا زشتی ز ما بگردان

 

تار دلم نوازم نای و نیم بسازم

زان نغمه حزینت در جان ما بگردان

 

از درس و بحث و مکتب سودی نیامدستم

یا رب شراب لعلی در جام ما بگردان

 

سرگشتگی مکن دل حکم قضا همین است

گر دل نمی پسندی حکم قضا بگردان

 

واثق ز خوبرویان وفا جز این نباشد

گر طالب وفایی روی از جفا بگردان

پاییز 78

 

 

از اينجا هم ديدن کنيد بد نيست

http://vassegh.com/gallery8.html

 

قربان شما واثق

 

   + واثق - ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۳