برگ هفتاد و هفتم دفتر عشق

سلام

همونطور که میبینید اوضاع وبلاگ به هم ریخته و این به خاطر مشکل سایت خودمه که فایلها روش آپلود شده بود. و متاسفانه فرصت نکردم سایت جدید ثبت کنم. به هر صورت عذر میخوام و سعی میکنم که هر چی زودتر درستش کنم

اما تو متن قبلی دیدید که شعر استاد هوشنگ ابتهاج چقدر زیبا بود در این حد که با شعر مولانا اشتباه گرفته میشد. این بار هم یکی از شعر های بسیار زیبای این شاعر بزرگ رو انتخاب کردم که با هم میخونیم.

 

1-      نامدگان و رفتگان، از دو کرانه زمان

سوی تو میدوند، هان ای تو نشسته در میان

 

2-      در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

گرد سر تو میپرد باز سپید کهکشان

 

3-      هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن

آینه ضمیر من جز تو نمیدهد نشان

 

4-      ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ

بوی تو میکشد مرا وقت سحر به بوستان

 

5-      ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان

 

6-      مست نیاز من شدی، پرده  ناز پس زدی

از دل خود برآمدی: آمدن تو شد جهان

 

7-      آه که میزند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو میکشد کمان

 

8-      پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟

کز نفس تو دم به دم میشنویم بوی جان

 

9-      پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم

آمدمت که بنگرم گریه نمیدهد امان

 

 

بیت اول : همه مردم چه حتی اونایی که هنوز به دنیا نیومدن و اونایی که از دنیا رفتن همه در جستجوی تو هستند ولی تو در میان اونا هستی ولی اونا نمیبیننت

 

بیت دوم : توصیف معشوق هست که آسمان از وجود تو زنده هست و کهکشانها دور سر تو میگردند

 

بیت سوم : هر چقدر که دور و بر خودم رو نگاه میکنم هیچ چیزی غیر از تو رو نمیبینم چون تو همه جا هستی

 

بیت چهارم : ای گل که زینت بوستان هستی این پرده ها و حریمها رو کنار بزن و خودت رو نشون بده بوی خوش تو هر صبح من رو به بوستام میکشونه

 

بیت پنجم : ای که از دیده ها پنهان هستی و یک باغ رو در وجود خودت داری. حتما از این پرده ها و حفاظ تن بیرون اومدی که همه جا رو پر از باغ و گل کردی

 

بیت ششم: نیاز من رو به خودت فهمیدی و دیگه ناز رو کنار گذاشتی و  از خودت بیرون اومدی و این آغاز خلقت جهان هستی بود

 

بیت هفتم :  ؟؟؟

 

بیت هشتم : در مقابل تو و به خاطر تو چه کسی از فنا و نیست شدن ترس داره؟ در حالیکه نفسهای تو به ما جان میده

 

بیت نهم : این حجابها و حریمها رو پیش تو کنار زدم. من آمدم که تو رو ببینم اما گریه امان نمیده.

 

 

یه سوال هم در آخر مطرح میکنم که اگر میدونید جوابش رو بدید.

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید

هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

 

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

 

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

 

توی این اشعار که از حافظ انتخاب کردم و همینطور شاعر های دیگه عبارتهای «سیب زنخدان» و «چاه زنخدان» آمده. منظور از این دو عبارت چیه؟

 

قربان شما

واثق

   + واثق - ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۳

برگ هفتاد و ششم دفتر عشق

دوستان سلام

بعد از دو هفته بازم برگشتم. اصلا دوست ندارم اینقدر فاصله بین مطالبم بیفته ولی سرم شلوغ بود و فرصت نمیکردم که مطلب درست و حسابی بنویسم. به این خاطر از همه معذرت میخوام و بیشتر به این خاطر که نتونستم به وبلاگهای دوستان سر بزنم. اوضاع وبلاگ رو هم که میبینید به هم ریخته که علتش اشکالی هست که تو سایتم بوجود اومده که سعی میکنم به هر نحو تا هفته دیگه درستش کنم.

همونطور که میبینید تنها سرمایه من برای نوشتن اشعار زیبای فارسی هست که به اونها علاقه دارم و تا حدودی آشنایی. در بیشتر مطالبم از اشعار و غزلیات مولوی استفاده کردم. حالا این شعر رو با هم بخونیم تا بعد در موردش حرف بزنیم.

 

1-      ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید

وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

 

2-      آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار

تا بردمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید

 

3-      آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید

در کلبه احزان چرا این ناله محزون کنید

 

4-      از چشم ما آیینه ای در پیش آن مه رو نهید

آن فتنه فتانه را بر خویشتن مفتون کنید

 

5-      دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید

 

6-      دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب

تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید؟

 

7-      نوری برای دوستان دودی به چشم دشمنان

من دل بر آتش می نهم این هیمه را افزون کنید

 

8-      زین تخت و تاج سر نگون تا کی رود سیلاب خون؟

این تخت را ویران کنید این تاج را وارون کند

 

9-      چندین که از خم در سبو خون دل ما میرود

ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید

 

اگر کسی قبلا این شعر رو نشنیده باشه یا شاعرش رو ندونه حتما اولین حدسی که میزنه اینه که شعر از مولاناست. اما اینطور نیست. این شعر از سروده های زیبای استاد هوشنگ ابتهاج  متخلص به سایه هست.

در غزلهای شعرای معاصر کمتر غزلی رو میشه با اینگونه مفاهیم و عمق عرفانی پیدا کرد. هر شاعری در سبک به خصوصی تبهر داره و به اون میپردازه. هوشنگ ابتهاج علاوه بر اشعار زیبای نو و سپید که داره اشعاری هم به این سبک داره که بسیار زیبا هستند.

این غزل زیبا هم مانند سایر غزلهای عرفانی و عاشقانه توصیف لحظات عاشقانه هست که باید از بند غم و غصه رها شد. به طور خلاصه به مضمون آن میپردازم

بیت اول : پیمانه پر خون کردن کنایه از خون دل خوردنه که عاشق خون دل که حاصل فراق هست رو میخوره و با اون مست میشه. و برای اینکه زردی رنگ رخسارش که از رفتن خون اون به وجود اومده  از خون در پیمانه به گونه هاش میماله که شاداب به نظر بیاد. ( اشاره با داستان منصور حلاج که وقتی دستان اون رو قطع کردند خونهای دستش رو به صورتش میپاشید که مبادا مردم فکر کنند که زردی رخسارش که از رفتن خون اون حاصل شده بود از ترس اون باشه )

بیت دوم : یک نفر در این میان برای اینکه از این حصار تاریکی خلاص بشه آتشی روشن کرد. شما هم تا موقعی که صبح بیاد در تاریکی ننشینید و تاریکی شب رو با روشن کردن نور عشق از خود دور کنید

بیت سوم : داستان حضرت یوسف به این معنی که اون گوهر وجود خودتون که اینجا به یوسف تشبیه شده رو از ظلمت خودتون که اینجا چاه بیان شده بیرون بیارید و وجود خودتون رو کلبه احزان نکنید و ناله های غمناک سر ندهید

بیت چهارم : آیینه چشم همیشه اشاره به تصویری هست که تو چشم هر کسی میفته. و اینجا منظور اینه که مقابل معشوق بایستیم که اون تصویر خودش رو تو چشم ما ببینه و عاشق زیبایی خودش بشه

بیت پنجم : دیوانه عاشق وقتی که قاطی کنه دیگه زندان و زنجیر هم نمیتونه جلودارش باشه و تنها راهش اینه که زنجیری از زلف معشوق به گردنش بندازیم که تنها این زنجیر میتونه جلودار عاشق باشع

بیت ششم : دیشب تو خواب ماه و خورشید رو لب به لب همدیگه دیدم ای صبح خیزان این خواب عجیب رو چی تعبیر میکنید؟ (عجیب بودن این خواب به دلیل این هست که در واقع خورشید در روز هست و ماه در شب پس چگونه شده که اینها در یک زمان اون هم شب در کنار هم بودند)

بیت هفتم : من از عشق دلم رو به روی آتش میگذارم و میسوزونم که از نورش دوستان استفاده کنند و دودش به چشم دشمنان بره. پس هیزم بیشتری در این آتش بریزید (هیمه = هیزم)

بیت هشتم : تا کی میخواید عشقتون رو پنهان کنید و خودتون رو عاقل نشون بدید؟ این لباس و تاج و تخت عاقلی رو دور بریزید و دیوانه بشید

بیت نهم : تا هنوزم این خمره داره از خون من پر میشه بیاید و پیاله هاتون رو از این خون پر کنید و بنوشید و مست شوید

 

در حاشیه

چند تا عکس براتون آماده کرده بودم که به دلیل خرابی سایت فعلا نتونستم اینجا بزارمشون. سعی میکنم تا مطلب بعدی این کار رو انجام بدم.

 

قربان شما واثق

   + واثق - ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳