برگ پنجاهم دفتر عشق

سلام

بالاخره با همه فراز و نشیبها و کم و زیادها به پنجاهمین برگ دفتر عشق رسیدیم. قطعا یاری و همراهی شما کمک کرد که بتونم تا اینجا برسم و برای بعد از این هم تا برگ هزار و یکم به همدلی شما احتیاج دارم. از روزی که شروع کردم که الان بیشتر از یک سال هست دوستان خوب زیادی پیدا کردم و البته دوستان خوب زیادی رو هم از دست دادم که اینجا یاد همشون رو گرامی میدارم. وبلاگ تو این دنیای مجازی برای اینه که هر کس حرفهایی که شاید خیلیهاش رو نمیتونه تو دنیای حقیقی به زبون بیاره رو بنویسه چون اینجا کسی رو نمیشناسیم و میتونیم راحتتر صحبت کنیم . تو این روزگار هم همه به یه نوعی مشکل دارن و گرفتار هستند. من هم به اندازه خودم تو این دنیای سرد و بی روح مشکل دارم اما فکر کردم اگر بیام و فقط از مشکلاتم بنویسم دردی از کسی دوا نمیکنه و شاید هم اضافه کنه به این خاطر تصمیم گرفتم که از عشق بنویسم که شاید التیامی برای مشکلات خودم و شما بشه.

گاهی در عشق آدم به لحظه ای میرسه که واقعا مست میشه و هیچ چیز رو نمیفهمه. این شعر رو که امروز انتخاب کردم از مولانا مربوط به همین لحظه هست . اگر میخواید ببینید که چقدر با مولانا و عشق آشناهستید یک راه داره و اینه که وقتی این شعر رو میخونید آیا به رقص در میاید یا نه؟ اگر آره که طبیعیه و اگر نه باید یه تجدید نظری بکنید. واقعا نوشتن این شعرها برام آسون نیست چون نمیتونم بشینم و بنویسم  و وقتی یک مصرع یا یک بیتش رو مینویسم مدتی طول میکشه بتونم سراغ بیت بعدی برم امیدوارم شما هم لذت کافی رو ببرید.

 

عشق است بر آسمان پریدن

صد پرده به هر نفس دریدن

 

اول نفس از نفس گسستن

اول قدم از قدم بریدن

 

نادیده گرفتن این جهان را

مر دیده خویش را بدیدن

 

گفتم که دلا مبارکت باد

در حلقه عاشقان رسیدن

 

ز آن سوی نظر نظاره کردن

در کوچه سینه‌ها دویدن

 

ای دل ز کجا رسید این دم

ای دل ز کجاست این طپیدن

 

ای مرغ بگو زبان مرغان

من دانم رمز تو شنیدن

 

دل گفت به کار خانه بودم

تا خانه آب و گل پریدن

 

از خانه صنع می پریدم

تا خانه صنع آفریدن

 

چون پای نماند می کشیدند

چون گویم صورت کشیدن

 

این شعر هم همونطور که دیدید توصیف لحظات عاشقیه. شاید تفسیر نکردن و معنی نکردن این شعر خودش بهترین تفسیر باشه اما باز هم جسارتا توضیحاتی میدم

عشق مثل پرواز کردن در آسمان تشبیه شده و نفس کشیدن در آسمان آبی و زیبا و در بیت دوم ادامه میده که اول نفسی که بعد از عشق مناسبه نفس نکشیدنه یعنی برای معشوق از نفس کشیدن بگذریم و برای رسیدن به او از قدم برداشتن دست برداریم چون راه رفتن برای رسیدن به معشوق مناسب نیست زمانش هم طولانیه باید پرواز کرد. و باز هم ادامه دربیت سوم به این معنی که با وجود داشتن معشوق دنیا دیگه ارزش نداره و اصلا به چشم نمیاد

و عاشق بعد از اینکه دارای این مشخصات شد اونوقت پیوستنش به جمع عاشقان رو تبریک میگه

و جاحالا مشخصات بعد از اون رو میگه : یعنی دید را فراتر بردن و دیدن اسرار غیب و برای یافتن دل که معشوق اون رو به غارت برده گشتن.

در بیت بعدی میپرسه که این دل کجاست و در یک ابهام و سرگشتگی به سر میبره و متعجب از اینکه اگر دل به کوی معشوق رفته و من در دنبال اون هستم پس این تپش تو سینه ام چیست و من چطوری زنده هستم

و در بیت بعدی که دل رو به مرغ تشبیه کرده از این رو که پرواز کرده و رفته میخواد که رمز و براش روشن کنه و میگه که تو شرایطی هست که بتونه اون رو درک بکنه

سه بیت آخر هم پاسخ دل هست که بسیار زیباست و البته من خودم هم اونجور که باید مفهومش رو درک نکردم. کارخانه منظور کارخانه آدمسازی خداست و منظور برگشتن به اصل خودش هست به روز خلقت که خدا با آب و خاک انسان رو میساخت و اشاره میکنه به ناچیز بودن انسان و در واقع رموز خلقت انسان رو براش تعریف میکنه

 

باز هم از اینکه نتونستم مطلب رو خوب بیان کنم ببخشید . منتظر نظرات ارزشمند شما هستم. اگر هم شعری رو در نظر دارید که دوست دارید در موردش صحبت کنیم بگید

 

در حاشیه:

یه دوست که قبلا تو یه وبلاگ مینوشت جدیدا یک وبلاگ جدید درست کرده به نام کویرم من که امیدوارم بهش سر بزنید و از مطالبش استفاده کنید.

   + واثق - ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳

برگ چهل و نهم دفتر عشق

سلام

طبق معمول تشکر از همه دوستان خوبم که به من خیلی لطف دارند و نظراتشون برای من بسیار ارزشمند هست. اول از همه یه توضیحی بدم که خیلیها سوال کردند که آیا من رشته ادبیات خوندم که باید بگم نه من دیپلم ریاضی و فیزیک هستم  و کارم هم در زمینه کامپیوتر هست و ادبیات و هنر رو تنها برای ارضا روحی خودم پی میگیرم و از اون لذت میبرم. دوستی هم سوال کرده بود که آیا من کلاسهای تفسیر مولوی دکتر سروش میرفتم که باید بگم نه . از بنیانگذاران تفسیر اشعار مولانا البته مثنوی مرحوم پرفسور حسابی و مرحوم علامه محمد تقی جعفری بودند.

این بار یکی از اشعار بسیار زیبای مولوی رو در وصف فنا شدن در عشق و لحظات مستی رو میخونیم

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

 

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

 

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

 

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

 

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

 

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

 

بیت اول : من همه فکر و ذکرم معشوقه و تو هم غیر از اون هیچ چیزی نگو که اینجا به نام قمر نام برده کنایه از روی سفید و زیباش . این یه موردی هست که شاید همه ما به اون برخورده باشیم که وقتی بسیار شاد و خوش هستیم دلمون نمیخواد غم و غصه هامون و یاد بیاریم.

بیت دوم : این بیت هم در ادامه بیت اول هست .از سختیها و رنجها حرفی نزن از خوبی ها و گنجها بگو از اینکه میبینی من مستم و  رنجها و زشتیها رو دور و برم نمیبینم ناراحت نشو و هیچی نگو یعنی این چیزهای بد رو یاد من نیار

بیت سوم : عشق که منو تو این حال خلصه و مستی دید به من گفت که من تسلیمم داد و بیداد نکن من اومدم. جامه دریدن یعنی پیرهن پاره کردن تو حالت مستی که کار عاشق هست

بیت چهارم: واقعا زیباست. عاشق به عشق میگه که من از چیز دیگری میترسم. این چیز همون زنجهاست که تو بیتهای قبلی بهش اشاره کرده و عشق جواب میده میگه وقتی عشق هست هیچ چیز دیگر اصلا وجود نداره و تو هم حرفی نزن و به عشق بپرداز

بیت پنجم هم در ادامه سخن عشق رو میگه که به عاشق میگه من یه چیزهایی رو به تو میگم و برات روشن میکنم که همه چیز رو جور دیگه ای میبینی تو هم حرفی نزن فقط سرت و به نشانه تایید تکون بده.

بین ششم : هم ادامه گفته های عشق هست که میگه یه معشوقی که مثل جان تو برات عزیز هست پیدا میشه و این راهی که تو داری میری برای رسیدن به اون هست و هیچ چیزی شیرین تر از سفر برای رسیدن به معشوق نیست

بیت هفتم : گفتم این معشوق چقدر زیباس و معشوق به اشاره میگفت هر چی هم باشم به اندازه تو زیبا نیستم  تو هم از این صحبتها نکن یه به قولی تعارف نکن

بیت هشتم : گفتم این معشوق به این زیبایی آدمه یا فرشتست؟ اون (عشق) هم گفت این فراتر از این حرفهاست که بشه اسم فرشته یا آدم رو روش گذاشت و تو هم نمیخواد اسمی روش بگذاری و این یعنی همون فنا شدن در عشق.

بیت نهم : پرسیدم به من بگو این چیست و یا کیست که دارم دیوونه و زیر رو میشم و نمیتونم تحمل کنم و عشق گفت همینطور دیوونه و زیر و رو بمون و حرفی نزن چون دیوونگی و بین زمین و آسمان بودن برای عاشق طبیعیه

بیت دهم : عشق میگه که همینطور تو فکر و خیال نشین و بلد شو از این فکر و خیال بیرون برو به دنبال معشوق و اینقدر حرف نزن

بیت یازدهم هم که بسیار زیباست میگه : به دل گفتم بزرگتری کن ( یا به قول عامیانه گفتم پدر من) و این حرفها رو نزن چون این وصفهایی که داری از معشوق میکنی شایسته اون نیست و دل جواب میده این درسته پسرم ( در واقع یه طنز بسیار ظریف در این بیت وجود داره و دل در جواب شخص اون رو پسرم خطاب میکنه ) ولی حرف نزن بزار من همونجوری که دلم میخواد و بلدم وصف معشوقم و بگم.

 

در حاشیه

یک سری عکس از طبیعت برغان و ولیان از توابع شهرستان کرج گرفتم که امیدوارم خوشتون بیاد. و تشريف ببريد و از طبيعت زيبای اونجا استفاده کنيد .راستی بفرماييد جوجه کباب :)

 

 

   + واثق - ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۳

برگ چهل و هشتم دفتر عشق

سلام

از اینکه لطف دارید و منو همراهی میکنید بسیار ممنونم. الان دو روزه که سخت مشغول گشتن یه شعر برای وبلاگم هستم. البته که شعر خیلی هم زیاد هست ولی میخواستم یه جوری باشه که هم خودم بتونم بیشتر در موردش صحبت کنم هم اینکه با فضای وبلاگ همخونی بیشتر داشته باشه. به طور اتفاقی به این شعر بر خوردم که در مورد عشق به زیبایی صحبت کرده و میتونه زینت بخش صفحه های دفتر عشق باشه.


عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر

آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر

 

هر که جز عاشقان ماهی بی‌آب دان

مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر

 

عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت

برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر

 

هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ

چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر

 

سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی

جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر

 

تنگ شکر خار باش ور نخری سرکه باش

عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر

 

جمله جان‌های پاک گشته اسیران خاک

عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر

 

ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت

در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر

 

چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش

خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر

 

مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا

تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر

 

در آغاز شعر و در بیت اول عنوان میکنه که مدتی از عمر رو که عاشق نبودی رو جز عمر نمیشه حسابش کرد و بعد میگه مثل آب گوارا عشق رو به دل و جان بپذیر

در بیت دوم آدم بی عشق رو به ماهی بدون آب تشبیه میکنه که امیدی بهش نخواهد بود و خواهد مرد هر چند که داری پست و مقام هم باشه

بیت سوم : عشق اگر بر جایی سایه بیاندازه اونجا رو خرم و سر سبز میکنه و باعث میشه درختان پیر هم برگهای تر و تازه بدن که در واقع منظو انسانها هستند

بیت چهارم : این بیت به این معناست که کسی که در دام عشق بیفته زنده جاوید خواهد شد و مرگ برای اون معنی نخواهد داشت به قول حافظ: هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق . و کسی که عشق سپرش باشه زخمی بهش نخواهد رسید

در بیت پنجم  سوال میکنه که اینهمه از یاد خدا غافل بودی به جایی رسیدی؟ و بعد میگه که باید به راه حق برگردی تا اینکه بتونی ادامه بدی و به جایی برسی

در بیت ششم هم در ادامه بیت قبل میگه که مانند شیشه ای باش که درونش شکر هست یعنی درون خودت خوبیها رو داشته باش که در غیر این صورت درون این شیشه پر از سرکه میشه یا درون تو پر از صفات بد خواهد شد. و در تاییدش در مصرع بعد میگه عاشق بشو اگر نه برو بمیر J

بیت هفتم بسیار زیباست به این معنا که همه روزی زیر خاک میرن و خوب و بد هم نداره اما کسی که عاشق بشه دیگه توجهی به مادیات دنیا نداره و از این رو اسیر اونها نیست و به راحتی میتونه دنیا رو ترک کنه و به زیر خاک بره.

بیت هشتم: اگر کسی به تو خیری نمیرسونه و چیزی نمیده به خاطر این هست که خیر تو به کسی نمیرسه

بیت نهم : قوی و مرد باش که خداوند هر چی بخوای بهت میده و فکر نکن که الان شرایط بد هست و نا امید نشو مثل اینکه طلا از خاک سیاه به دست میاد و شیر از خون سیاه

و بیت آخر : بیا ای شمس که افتخار مردم تبریز هستی تا من از این گرفتاری که مثل اینه که پام توی گل و باتلاق یا قیر گیر کرده باشه نجات بده

 

دوستان عزیز اگر نتونستم خوب بنویسم منو ببخشید چون زیاد سرحال نبودم . کارهای زیادی تو فکرم هست که برای سایت و وبلاگ انجام بدم امیدوارم هر چی زودتر بتونم این کاراها رو انجام بدم و با دست پر تری خدمت شما برسم

 

قربان شما واثق

 

   + واثق - ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳

برگ چهل و هفتم دفتر عشق

سلام به همه دوستان عزیزم و به خاطر لطف شما از همه شما متشکرم

غزلیات مولانا بسیار زیاد هستند و بیش از 3200 غزل هست به اضافه تعداد بسیار زیادی رباعی و اشعار دیگه. اگر تصمیم گرفتید که کتاب غزلیات شمس رو بخرید پیشنهاد میکنم که کتاب گزیده غزلیات رو تهیه کنید در این کتاب حدود 500 غزل برتر انتخاب شده است که بسیار جالب توجه است.

این بار هم یکی از این غزلیات بسیار زیبا رو با هم میخونیم

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

 

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

 

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

 

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

 

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

 

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

 

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

 

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

 

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

 

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

 

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

 

این غزل هم پر است از تمثیلهای زیبا و جالب.

در بیت اول توصیه به هرز نگشتن دل هست و اینکه عاشق سفره دل رو برای هر کسی پهن نمیکنه. و مصرع دوم هم تمثیل اون هست که اگر برای اسراحت هم زیر درختی میروی به زیر درختی برو که گلهای زیبا و تازه داشته باشه که استفاده بیشتری ببری

بیت دوم هم در ادامه همون هست و یک تمثیل بسیار زیبای دیگه که بی جهت خودتو رو توی بازار الاف نکن و به مغازه ای برو که در آن شکر باشه که سود ببری. منظور از شکر سود و منفعت است و جامعه و مردم به بازار تشبیه شده

اما بیت بسیار زیبای سوم. کسی که قدرت فکر و تجزیه تحلیل و زرنگی نداره  و تو زندگی ضرر میکنه رو به کسی تشبیه کرده که به بازار برای خرید میره و ترازو همراه خودش نداره و صاحب مغازه ها کم فروشی میکنن و این هم نمیتونه اندازه بگیره و سرش کلاه میره. و مصرع دوم هم این رو میگه که با هر ظاهر آرایی فریب خواهد خورد. اما یک نکته ظریف اینکه «قلب» در اینجا منظور قلب بدن نیست ریشه قلب یعنی تقلب و فریب و معنی مصرع اینه که چنین فردی با آراسته شدن یک جنس تقلبی گمراه میشه.

بیت چهارم : حتما شما تا حالا این اصطلاح کوچه بازاری «دو در کردن» به معنی گول زدن و یا دزدی کردن رو شنیدید. ریشه این اصطلاح همینجاست و در تکمیل بیت قبل میگه که اگر پول رو از تو گرفت و گفت دم در منتظر باش تا جنس رو برات بیارم تو گول نخور چون و منتظر نباش چون این خانه دو تا در داره و اون از در پشتی فرار میکنه. همه این تمثیلها در همه جا مصداق داره چه در عشق  و چه در مسائل اجتماعی.

بیت پنجم هم همینطور و با یک تمثیل دیگه. یعنی هر دیگی رو دیدی که در حال جوشیدنه به امید اینکه توش غذا هست کاسه نیار و منتظر بشین. چون معلوم نیست که توی این دیگ غذا باشه

و در بیت ششم هم خلاصه ای از همین موضوع بیان میکنه نه هر کلکی شکر دارد . کلک در خیلی جاها به معنی قلم هست اما اینجا به معنی انگشت امده. تو هر دریایی مروارید پیدا نمیشه و ...

بیت هفتم میگه که ای بلبل (که کنایه از عاشق هست) مانند آه و ناله مستان آواز بخون چرا که این آواز دل سنگ خارا رو هم نرم میکنه

یکی از زیبا ترین تمثیلها در این بیت آمده و به راحتی نمیشه منظور اون رو فهمید. مفهوم کلی بیت اینه که اگر میخوای به جایی برسی و از سختیها عبور کنی باید غرور و ادعا رو کنار بگذاری. حالا حتما میگید که اید چه ارتباطی به کلمات بیت داره حالا معنی لفظی بیت رو توجه کنید : میگه اگر میبنی مثل یک نخ که از سوراخ سوزن رد نمیشه نمیتونی از مشکلات و راههای تنگ عبور کنی علتش اینه که مثل اون نخ سر داری یعنی که سرت باد داره و داخل سوراخ سوزن نمیره . سر رو در راه رسیدن به هدف از دست بده تا بتونی عبور کنی. که این در همه جا بخصوص در عشق مصداق داره. برای رسیدن به عشق باید از سر گذشت.

باور کنید الان که برای بار هزارم دارم این شعر رو میخونم و معنی میکنم چیزهایی در اون میبینم که انگار بار اول هست که دارم میخونم و شور و شعفی بهم دست میده که نوشتن و بیانش رو برام سخت میکنه.

بیت نهم و باز هم زیبایی. میگه که این دل آگاه مثل یه چراغی هست که راه رو روشن میکنه ولی هوای کوی معشوق خیلی آشفته هست و طوفانی و ممکنه این چراغ رو خاموش کنه و نتونی ادامه راه رو به سلامت عبور کنی پس این چراغ رو زیر لباست بگیر که این باد خاموشش نکنه. واقعا که اینها درسهای زندگیه. مفهوم کلی این بیت اینه که مواظب باش زیبایی های دنیایی و یا معشوق چشمت رو کور نکنه که به اشتباه بیفتی.

و بین دهم میگه که اگر همه این کارها رو کردی و از این راه عبور کردی به معشوقی میرسی که میبینی مثل خودت سر نداره و اون هم از این راه گذشته . این به زیبایی دو جانبه بودن عشق رو بیان میکنه.

و بیت آخر میگه اگر اینطوری که وصفش شد باشی یعنی خون به جگر مثل یه درخت سبز میمونی که هر چند ممکنه همیشه میوه نداشته باشه ولی درونش رازها نهفته هست.

 

هر چی خواستم که با این زبون قاصر و قلم ناتوانم کوتاه تر بنویسم که زیاد وقتتون رو نگیرم نشد. علتش عمیق بودن و زیبایی اشعار مولاناست. منتظر نظرات و نقدهای شما هستم

 

قربان شما واثق

   + واثق - ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳

برگ چهل و ششم دفتر عشق

سلام

از لطف همه شما که من رو راهنمایی کردید بسیار متشکرم و به خاطر تاخیرم معذرت میخوام. دیشب قصد داشتم آپدیت کنم که مشکلی پیش اومد و نشد

میلاد حضرت علی رو به همه شما تبریک میگم به خصوص به پدرهای گرامی اول از همه دوتا رباعی در مورد حضرت علی (ع) از پدر خودم مینویسم و بعد باز هم به سراغ غزلیات مولوی میرویم.

 

در خانه خویشتن چه تنهاست علی

با آنکه ز بطن کعبه برخاست علی

ای کعبه تو را گواه خود میگیرم

مظلوم ترین امیر دنیاست علی

 

با حب علی دو عالم از آن من است

چون عشق علی عیار ایمان من است

آن روز که جان به جان ستان بسپارم

دیدار علی بهشت رضوان من است

 

لازمه بگم که این ارادت به حضرت علی در میان شاعران بزرگ ما هم بوده است. و پنج شاعر تراز اول ما یعنی حافظ سعدی مولانا نظامی و فردوسی همه ابیاتی رو در مدح حضرت علی در اشعارشون دارند و در این میان از همه بیشتر مولانا در این باره شعر سروده.

حالا میریم سراغ یکی از غزلیات زیبای مولانا که شاید قسمتهاییش رو قبلا شنیده باشید:

 

ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم

 

ما از آن جا و از این جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم

 

لااله اندر پی الالله است

همچو لا ما هم به الا می رویم

 

قل تعالوا آیتیست از جذب حق

ما به جذبه حق تعالی می رویم

 

کشتی نوحیم در طوفان روح

لاجرم بی‌دست و بی‌پا می رویم

 

همچو موج از خود برآوردیم سر

باز هم در خود تماشا می رویم

 

راه حق تنگ است چون سم الخیاط

ما مثال رشته یکتا می رویم

 

هین ز همراهان و منزل یاد کن

پس بدانک هر دمی ما می رویم

 

خوانده‌ای انا الیه راجعون

تا بدانی که کجاها می رویم

 

اختر ما نیست در دور قمر

لاجرم فوق ثریا می رویم

 

همت عالی است در سرهای ما

از علی تا رب اعلا می رویم

 

رو ز خرمنگاه ما ای کورموش

گر نه کوری بین که بینا می رویم

ای سخن خاموش کن با ما میا

بین که ما از رشک بی‌ما می رویم

 

ای که هستی ما ره را مبند

ما به کوه قاف و عنقا می رویم

 

برای اینکه زیاد هم طولانی نشه من مختصر در باره بعضی بیتها توضیح میدم. بیت اول که معنیش مشخصه اما تو بیت دوم دقیقا اشاره داره به فنا شدن در عشق. چرا که در عشق ظرف زمان و مکان مشخص نیست.

بیت سوم اشاره به ضرب المثل داره که لا اله الا الله اگر جدا از هم گفته بشه معنی کفر آمیز داره و اگر با هم باشه ذکر هست. لا اله یعنی اینکه خدا نیست و الا الله یعنی غیر از خدا که هر کدوم از اونها جدا گانه شرک هستند ولی با هم توحید و به زیبایی تمثیل میکنه که ما هم که عاشقیم بدون معشوق مانند لا اله هستیم و اگر با معشوق باشیم معنای واقعی پیدا میکنیم.

در بیت ششم باز یک تمثیل زیبا به کار رفته  که عاشق رو مثل موج دریا دیده که مرتب سر بر میکشه برای رسیدن به معشوق و مجدد سر به زیر میبره

بیت هفتم هم باز یک تمثیل خیلی خیلی زیبا داره که اینهاست که ارزش یک شاعر رو مشخص میکنه. و میگه که راه حق راه باریکی هست یعنی از اینهمه فضایی که اطراف ما هست فقط یک راه باریک هست که به حق میرسه و این باریکی رو به سوراخ سوزن خیاط تشبیه میکنه و بعد میگه ما هم مثل نخ از این راه عبور میکنیم

بیت نهم هم به این منظوره که این راه بسیار خطرناک هست و باید در این راه کشته شد و به قول خودمونی میگه که اشهدت رو بخون

بیت دهم هم میگه که مقصد ما فراتر از این آسمان و سیاره ها و ستاره هاست و ما به آنجا میرویم

بیت یازدهم هم در ادامه میگه که ما هدفی بالا تر از اینها داریم و از بالا به بالاترین میرویم

بیت دوازدهم و سیزدهم هم کنایه هست از کسانی که چشم دلشون بستس و حقایق رو نمبینند

و در بیت آخر هم دعا میکنه که که بتونه به راهش ادامه بده تا بتونه به قله قاف یا همون مقصد نهاییش برسه.

 

در حاشیه

چند مطلب روانشناسی در مورد سلطه جویی و خویشتن سازی رو که قبلا در وبلاگم هم نوشته بودم جمع آوری کردم و به صورت یک فایل در سایت واثق گذاشتم که اگر مایل بودید میتونید از اون استفاده کنید.

 

قربان شما واثق

 

   + واثق - ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۳