برگ پنجاه و نهم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام

مثل همیشه از لطف همه شما دوستان تشکر میکنم

باز هم بپردازیم به عشق اما اینبار از زبان یک شاعر دیگه. محمد فخرالدین عراقی شاعر قرن هفتم و کسی که حافظ بیشترین تاثیر اشعارش رو از اون گرفته. و در مورد عراقی میگه :

غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

اینبار یکی از این عزلیات زیبای عراقی رو انتخاب کردم که با هم بخونیم :

 

1-      من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

 

2-      امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

 

3-      تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی

در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد

 

4-      آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری

جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

 

5-      از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن

از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد

 

6-      از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت

وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد

 

7-      چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند

چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد

 

8-      تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

 

9-      چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم

چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد

 

10-   تا هست عراقی را در درگه او باری

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

 

معنی و مفهوم شعر کاملا روشن هست اما خیلی مختصر توضیح میدم

بیت اول : عاشق که از شراب عشق نوشیده و این مستی عشق براش چنان شیرین و آرامش بخش هست که دلش نمیخواد ک دیگه این مستی رو از دست بده و از این نئشگی عشق بیرون بیاد

بیت دوم : امروز از این شراب عشق آنچنان مست شدم و اینقدر این شراب عشق قوی و تاثیر گذار بوده که من رو تا روز قیامت هم مست نگه میداره.

بیت سوم : یک نکته خیلی مهم تو این شعر هست که عراقی تو شعرهای دیگرش هم بهش اشاره کرده و این هست که برای عاشق هیچ حساب و کتابی نباید وجود داشته باشه یعنی عاشق واقعی حسابگر نیست که مثلا چقدر خوبی کردم و چقدر بدی کردم. چند روز عاشق بودم و چند روز نبودم و هیچ حساب دیگری . تا این حد که به قول خود عراقی  : که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی. و مفهوم بیت این هست که تا وقتی که تو ذهن من حساب و کتاب بدیها و خوبیهام باشه نمیتوم اون عاشق واقعی باشم

بیت چهارم : یعنی اگر اون وقتها برای راز و نیاز و دعا به صومعه یا عبادتگاه میرفتم. حالا که دیگه طعم شراب عشق رو چشیدم و هر چی که میخواستم به دست بیارم رو به دست آوردم دیگه اونجا نمیرم و فقط به میخانه میرم. همون میخانه ای که شراب عشق رو به آدم میدن

بیت پنجم : از اینکه برم و با فریاد و ناله از گناهانم توبه کنم دیگه بیزار هستم چرا که شراب عشق همه گناهان من رو پاک میکنه و من دیگه از رندی و مستی و سرخوشی هیچ وقت بیزار نمیشم و توبه نمیکنم و به قول این شعر : توبه کرد که دگر توبه ز مستی نکنم

بیت ششم : وقتی که عاشق اون باشم اگر به من خشم و ترش رویی هم بکنه اصلا ناراحت نمیشم و اگر هر بلایی هم سر من بیاره ومن رو با شمشیر هم بزنه من از او کینه ای نمیگیرم و زخمی نخواهم شد

بیت هفتم : وقتی که یار من اون باشه یعنی معشوق دیگه من هیچ وقت بی یار نمیمونم چون اگر حتی خودش هم پیشم نباشه یادش با من هست و چون اون غمخوار من بشه من دیگه غمی ندارم

بیت هشتم : تا وقتی که اون معشوق من باشه و دلم پیش اون باشه به هیچ چیز و کس دیگه ای دل نمیبندم و مصرع دوم هم که در بیت قبل تکرار شده که من شک کردم که واقعا اینطوره یا اینکه توی این نسخه اینطوری نوشته شده. حتما جوابش رو پیدا میکنم و مینویسم

بیت نهم : من برای به دست آوردن تو دردها کشیده ام و اصلا سرشت من با درد بوده و در این ماجرا هم آرامش نخواهم داشت و چون در راه این عشق سوختم دیگه به جهنم نخواهم رفت و اصلا اگر هم برم آتش جهنم در برابر سوز عشق من سرد خواهد بود

بیت دهم : پس عراقی که با این عشق در درگاه معشوق هست دیگه در درگاه هیچ کسی نخواهد رفت

 

قربان شما

واثق

   + واثق - ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۳

برگ پنجاه و هشتم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام

این مدت که نبودم وبلاگم خراب شده بود و نمیتونستم آپدیت کنم. مثل اینکه اشکال از خود سایت پرشین بلاگ بود و بعضی وبلاگهای دیگه هم این مشکل و داشتن. از همه دوستان که لطف داشتند تشکر میکنم و فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو هم به همه تبریک میگم.

قصد داشتم برای شروع ماه رمضان آپدیت کنم که نشد و حالا اون مطلب رو  امروز مینویسم. من در مور این ماه و همه مطالبی که در موردش میگن صحبت نمیکنم و فقط د اشعاری از مولانا رو در این زمینه برای شما مینویسم :

 

آمد رمضان و عید با ماست

قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد

وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل

وان کش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج

گنج دل ناپدید با ماست

کردیم ز روزه جان و دل پاک

هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید

کم شو که همه مرید با ماست

چون هست صلاح دین در این جمع

منصور و ابایزید با ماست

 

این غزل از مولانا کاملا واضح و روشن است و احتیاجی به معنی و تفسیر نداره . شعر در مورد رمضان و روزه در اشعار مولانا بسیار زیاد هست که من گزیده هایی از اون رو انتخاب کردم

 

می لعل رمضانی ز قدح‌های نهانی

که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی

رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را

تو مپندار کز آن می نکند روح فزایی

 

ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد

زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند

آمد قدح روزه بشکست قدح‌ها را

تا منکر این عشرت بی‌باده طرب بیند

سغراق معانی را بر معده خالی زن

معشوقه خلوت را هم چشم عزب بیند

 

این دو رباعی هم از مولانا در مورد ماه رمضان است :

 

دل گرسنه‌ی عید تو شد چون رمضان

وز عید تو شد شاد و همایون رمضان

وانگه عمل کمان به مو وابسته است

گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

 

اندر رمضان خاک تو زر میگردد

چون سنگ که سرمه‌ی بصر میگردد

آن لقمه که خورده‌ای قذر میگردد

وان صبر که کرده‌ای نظر میگردد

 

و اما یکی از زیباترین اشعار مولانا که البته این ابیات گزیده هستند از مثنوی معنوی که حتما قبل از افطارها با صدای زیبای استاد شجریان شنیدید.

 

این دهان بستی دهانی باز شد

تا خورنده لقمه های راز شد

طفل جان از شیر شیطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن

چند گشتی خواب را شبها اسیر

یک شبی بیدار شو دولت بگیر

گر تو این انبان ز نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

چند روزی امتحان کن در صیام

 

در حاشیه :

1-      دوست گرامی خانم رها از وبلاگ اتاق آبی خواستند که اشعار دیگر شعرا رو هم بنویسم که باید بگم که حتما از دفعه های بعد این کار رو میکنم

2-      یکی دیگه از دوستان از وبلاگ پیام محبت خواسته بودند که معنی شعرها رو زیر بیتها بنویسم که اینکار باعث گسستگی شعر میشه چرا که ارزش شعرها  خیلی بالا هست ولی برای اینکه راحتتر بتونید دسترسی داشته باشید ابیات رو شماره بندی کردم.

3-      یکی دیگه از دوستان هم گفته که من حافظ رو ترجیح میدم. باید توضیح بدم که ما که اینجا شعرا رو با هم مقایسه نمیکنیم هر کدوم ارزش خودشون رو دارند. من سابق از اشعار حافظ هم زیاد نوشتم. در کل من به پنج شاعر ارادت ویژه ای دارم و معتقد هستم که ارزش هیچ کدوم از اینها کمتر از اون یکی نیست و فقط زبان گفتارشون با هم فرق میکنه و هر پنج شاعر شعرای عرفانی هستند : 1- حافظ 2- سعدی 3- مولانا 4- نظامی 5- فردوسی

البته این باز به معنی این نیست که بقیه شعرا از ارزش کمی برخوردار بودند

   + واثق - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳

برگ پنجاه و هفتم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام

با توجه به نظر اکثریت این شعر رو یکجا نوشتم. چند تا نکته مهم هست که گفتنش لازمه اما چون این مطلب بیشتر از این طولانی نشه همه رو دفعه بعد میگن. حالا به شعر میپردازیم

 

1-      ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها ؟

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

 

2-      زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

 

3-      زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

 

4-      چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا

 

5-      از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

 

6-      از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا ؟

 

7-      این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

 

8-      چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

 

9-      بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

 

10-   گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

 

11-   گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

 

12-   گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

 

13-   جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

 

14-   گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

 

15-   گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

 

16-   ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

 

17-   روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

 

18-   گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 

 

این غزل ابتدا با یک سوال شروع میشه که مقصودش به خود اومدن که رفتار و اعمالش رو سبک و سنگین کنه که چه کرده و بعد از اون شروع میشه به مقایسه دنیای جسمانی و دنیای عاشقی.

بیت اول : که همون سوال هست که از دل یا درواقع از خود جسمانیش میپرسه. ای دل برای این همه خطا و اشتباهی که داشتی چه فکری کردی ؟ چطور قصد جبران داری؟ حالا این اشتباهات رو با مقایسه طرف مقابل بیان میکنه . از طرف اون یعنی دنیای واقعی و عشق هر چه بوده وفا بوده و از طرف تو (دل یا جسم ) هر چه بوده جفا بوده.

بیت دوم : از طرف اون همه بخشندگی و لطف بوده و از طرف تو اشتباه کم فروشی و نا متعادلی

بیت سوم : از طرف تو همیشه حسادت و بد گمانی و شک و سو ظن بوده و  اون همیشه با همه این احوال تو رو سمت خودش دعوت کرده و از شیرینی وجود خودش به تو چشونده

بیت چهارم : این که اون از شیرینی وجودش به تو چشانده برای چه بوده؟ برای این بوده که وجود تلخ تو رو شیرین کنه و این دعوتش از تو به سوی خودش برای چه بوده ؟ تا تو رو هدایت کنه و به درجه بالا برسونه

بیت پنجم : بعد از اینکه اون شیرینی رو به تو چشوند و تو رو به طرف خودش دعوت کرد و هدایت کرد از کرده های بد خودت پشیمون میشی و نام خدا رو صدا میکنی و به سمت اون میری و بعد معشوق تو رو یعنی دل رو میکشه و ما رو از دست هم راحت میکنه

بیت ششم : در ادامه از عاقبت کارهای بدی که تا حالا کردی میترسی و به دنبال چاره میگردی و از این و اون سوال میکنی که چاره ای رو نشون بدن و بعد سوال میکنه که چرا تو این لحظه نمیفهمی که این ترس رو کی به جون تو انداخته و اشاره داره به اینکه از همونی که این ترس رو به تو داده کمک بگیر

بیت هفتم : یه نکته جالب اینکه تا حالا میگفتیم این طرف، طرف جسمانی و آن طرف، طرف عشق اما در این بیت جاها عوض شده و دل به سمت دنیای عشق رفته.

این طرف یعنی عشق تو رو به سمت سرخوشان و نیکان هدایت مکنه و آن طرف که طرف جسم هست تو رو به سمت بدحالان و بد کرداران میبره حالا توی این گیر و دار یا پیروز میشی و به سمت خوبان میرسی و یا شکست میخوری غرق گناهان خود میشی مثل یک کشتی که تو یه طوفان سرگردان هست یا طوفان اون رو غرق میکنه یا اینکه جان سالم به در میبره

بیت هشتم : تو دل خود با خدای خودت راز و نیاز کن و دعا کن و در دل شب گریه کن و ناله سر بده . بعدش ندایی از آسمان به گوشت میرسه.

بیت نهم  : اینجا برای تایید بیت قبلی مثال شعیب پیامبر رو میزنه که از دست آزارهایی که مردم به اون میکردند به دعا و ناله و اشک پرداخت و همینکه ناله هاش از حد بیشتر شد از آسمان به اون ندا رسید  که :

بیت دهم : که دیگه بس کن دعا کردت رو . که با این همه دعا و اشک و زاری اگر مجرمی بخشیدمت و و از گناهها پاکت کردم و اگر بهشت رو درخواست کردی بهت دادم

بیت یازدهم : و شعیب پاسخ داد که هیچ کدام از اینها رو نمیخوام من فقط دیدار روی تو رو میخوام و اگر همه دریاها آتش شوند من فقط همین رو میخوام و نمیخوام که من رو از این آتش نجات بدی

بیت دوازدهم : اگر از دست این مردم رانده شدم مهم نیست چون چشم اشک آلودم نمیگذاره که این چیزها رو ببینم ولی با دیدن روی تو من در جهنم هم باشم خیلی بهتر و بالاتر هستم و احتیاجی به بهشت ندارم

بیت سیزدهم : من اگ در بهشت باشم و روی معشوق رو نتونم ببینم اون بهشت برای من دشمن و جهنم میشه . از دوری روی معشوق دارم میسوزم پس این نور ابدی صورت معشوق رو کی میبینم

بیت چهاردهم : به من گفتند که کمتر گریه کن تا چشمات ضعیف نشه چون از گرییه بیش از حد آدم کور میشه و اگر کور بشی که نمیتونی معشوق رو ببینی

بیت پانزدهم : گفتم اگر چشم من به این خاطر یعنی گریه ای که برای دیدن معشوق میکنم کور بشه همه اعضای بدن من میشه چشم و اون رو میبینه پس من چرا از کور شدن غم بخورم

بیت شانزدهم : اگر قرار باشه که من چشمام سالم باشه ولی معشوق رو نبینم همون بهتر این چشمی که لیاقت دیدن معشوق رو نداره کور بشه

بیت هفدهم : در این دو بیت آخر یک داستان کوچیک تعریف میکنه به این صورت که روزی یه مردی تو یه راهی به بایزید بسطامی که از بزرگان صوفیه بود برخورد میکنه و  بایزید بسطامی از اون میپرسه به چه کاری مشغولی؟ و کار و کاسبیت چیه؟

بیت هجدهم : اون مرد جواب داد که من خربنده ام. خربنده به معنی کسی که همه کار و زندگی رو ول میکنند و به عبادت میپردازند هست. بایزید اون رو از خودش راند و گفت برو  و بعد اون رو دعا کرد که ای خدا این خریتش رو ازش بگیر تا یه بنده درست و حسابی بشه و اینجا مولانا به زیبایی و بایک ظنز ظریف اونو بیان میکنه که اون که گفته خربنده ام این خرش رو بکش که بندش باقی بمونه چرا که خدا بنده خر نمیخواد J.

 

خوب ببخشید که طولانی شد این شعر چهار بیت دیگه هم داره که تو بعضی نسخه ها اومده و تو بعضیها نیومده که من ننوشتمشون توضیحات بیشتر رو دفعه بعد عرض میکنم

 

قربان شما

واثق

   + واثق - ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳

برگ پنجاه و ششم دفتر عشق

 دوستان عزیز سلام

اینبار علاوه بر کار همیشگی یعنی بررسی یکی از اشعار مولانا یه حرف خودمونی و یه نظرخواهی دارم که میخوام کمکم کنید.

دیوان شمس رو که میگشتم به یه شعر زیبا برخوردم که اینبار این شعر رو میخونیم :

 

پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود

از شراب لایزالی جان ما مخمور بود

 

ما به بغداد جهان جان اناالحق می‌زدیم

پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود

 

پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شد

در خرابات حقایق عیش ما معمور بود

 

جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاب

از شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود

 

ساقیا این معجبان آب و گل را مست کن

تا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود

 

جان فدای ساقیی کز راه جان در می‌رسد

تا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود

 

ما دهان‌ها باز مانده پیش آن ساقی کز او

خمرهای بی‌خمار و شهد بی‌زنبور بود

 

یا دهان ما بگیر ای ساقی ور نی فاش شد

آنچ در هفتم زمین چون گنج‌ها گنجور بود

 

شهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد را

آن زمان کی شمس دین بی‌شمس دین مشهور بود

 

 

بیت اول : ما قبل از اینکه این جهان بوجود بیاد و باغ انگوری باشه که بشه از اون شراب درست کرد ،از روز ازل از شراب عشق مست بودیم

بیت دوم : ما قبل از اینکه بغداد و منصور حلاج و دار زدن اون و بانگ انا الحق اون به وجود بیاد در بغداد جان و از روز ازل بانگ انا الحق رو میگفتیم

بیت سوم : قبل از اینکه وجود ما رو با آب و گل بسازند ما وجود داشتيم و در دنيای حقيقی به عيش و نوش مشغول بوديم

بیت چهارم : عمر ما مثل این جهان فانی و تموم شدنی هست ولی عمر عشق مثل آفتاب همیشگی و جهان و ما که عضوی از جهان هستیم از شراب عشق غرق نور است

بیت پنجم : ای ساقی عشق این خلق ساخته شده از آب و گل رو با شراب عشق مست کن تا وقتی که طعم این شراب و میچشن متوجه که چقدر از این لذت واقعی دور بودن

بیت ششم : جانم به فدای ساقی عشق که از اون جهان میاید تا ما با مست شدن از شراب اون صورتهای مجازی شراب و مستی رو بشناسیم و کنار بگذاریم

بیت هفتم : ما هم دهن هامون رو باز میگذاریم تا این ساقی به ما از آن شرابهایی که خماری نداره و از اون عسلی که نیش زنبوری به دنبالش نیست به مت بچشاند

بیت هشتم : در این بیت هم باز مولانا با مثالی از این موضوع در باره عشق خودش یعنی شمس تبریزی شعر رو تمام میکنه به این معنی که تو قبل از اینکه شمس تبریزی وجود داشته باشه اصلا شهر تبریز رو یادت میاد؟ شهر تبریز از وجود شمس هست که اینچنین مشهور هست و در خاطر ها مانده

 

اما مطلب مهمی که باید بگم : اول باید بگم که خوشحال هستم که این مطالب مورد توجه شما قرار میگیره. به هر حال هر چی که هست زیبایی اشعار مولاناست اگر نه من حرف جدیدی نمیزنم. در انتخاب اشعار سعی میکنم اشعاری باشند که اولا زیبایی بیشتر و ریتم قشنگتری داشته باشند که خواندن خود شعر به تنهایی هم لذت بخش باشه و اینکه خودم سوادش رو داشته باشم که معنیشون بکنم. میون اشعار که میگشتم یه شعر بسیار بسیار زیبا رو دیدم ، اول به ذهنم رسید که همین بار بنویسمش اما بعد پیشمون شدم به این علت که اولا این شعر یک مقدار طولانی هست و دوم اینکه خیلی زیباست دیدم اگر بخوام دو قسمت بنویسمش شعر حروم میشه و اون زیبایی اصلیش رو از دست میده و اگر بخوام یکباره بنویسمش مطلب خیلی طولانی میشه و ممکنه وقت و حوصلش رو نداشته باشید که بخونید و در این صورت هم باز شعر کم ارزش جلوه میکنه. این شد که خواستم از شما کمک بگیرم که یکی از این سه راه رو انتخاب کنیم

1-      صرف نظر کردن از طرح این غزل

2-      دو قسمتی نوشتن این غزل

3-      کامل نوشتن این غزل

که به نظر خودم راه سوم بهتره به شرط اینکه حوصله کنید و کامل بخونیدش. و باید اینو بگم که این اصرار من فقط و فقط به خاطر لذت بردن کامل شما از این غزل و ادا شدن حق این شعر هست .

پس در صورت موافقت شما عنوان مطلب بعدی این خواهد بود :

 

ای دل چه اندیشیده ای، در عذر آن تقصیرها؟

 

قربان شما

واثق

   + واثق - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۳

برگ پنجاه و پنجم دفتر عشق

سلام

از ابراز لطف همه شما دوستان عزیز تشکر و قدر دانی میکنم

در برگ پنجاه و دوم غزلی رو نوشته بودم که بیت اول و آخرش این بود :

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست؟ ...

آمد موج الست کشتی قالب ببست

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

غزل بعدی دنباله این غزل هست که اینبار به اون میپردازیم. حالا این شعر رو با هم میخونیم :

 

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

 

درج عطا شد پدید غره دریا رسید

صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست

 

صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست

این خرد پیر کیست این همه روپوش‌هاست

 

چاره روپوش‌ها هست چنین جوش‌ها

چشمه این نوش‌ها در سر و چشم شماست

 

در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر

این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست

 

ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک

تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست

 

آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان

دانک پس این جهان عالم بی‌منتهاست

 

مشک ببند ای سقا می‌نبرد خنب ما

کوزه ادراک‌ها تنگ از این تنگناست

 

از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش

نور تو هم متصل با همه و هم جداست

 

شعر قبل داستان به این صورت بود که دوران عاشقی رو توصیف میکرد و لحظاتی که بر عاشق میگذشت و تا آنجا رسید که عاشق در عشق فنا شد و به آسمان رفت این شعر داستان بعد از اون و در آسمان هست

بیت اول : حالا نوبت وصال معشوق و ورود به عالم باقی و جاودانی است که عاشق همه چیزهای خوب رو به دست آورده و هیچ صفت بدی در اطرافش نیست

بیت دوم : یعنی به مرحله ای رسیده که عشق رو تقدیمش میکنند و سختیها و تیرگیها کنار میره و صبع خوشبختی و آرامش فرا میرسه که مولانا با یه لفظ جالب اون رو بیان میکنه و میگه صبح که چه عرض کنم این نور خداست که داره به ما میتابه

بیت سوم : تو عالم عشق دیگه زشت و زیبایی وجود نداره. فقیر و غنی نیست. پادشاه و مفلسی نیست همه با هم برابر هستند و در حد نهایی خوبی و زیبایی و مولانا به زیبایی بیان میکنه که این صفات همه روپوشهای آدمها هستند یا به قولی نقاب هستند که هر کس به چهره داره. یکی نقابش در نقش شاه و یکی در نقش بنده که در عالم عشق این نقابها کنار میره و همه بالاترین هستند

بیت چهارم : چاره رها شدن از این نقابها جوش عشق هست و سرچشمه این جوشش در چشم شماست. یعنی گریه کردن

بیت پنجم : سرت به کار خودت باشه چون تو دو تا سر داری این سر که الان میبینی و این جسمت که از این خاک  هست و یک سر و روح دیگه که از آسمان است

بیت ششم : بسیار سرهای آسمانی بودند که اسیر و فدای این زمین خاکی و این جسم شدند و تو عبرت بگیر که این عالم خاکی چگونه جادو میکنه و چقدر فریبندس که روح و سر آسمانی رو اسیر خودش میکنه

بیت هفتم : یعنی اون سر آسمانی که اصل کاری هست پنهان هست و قابل دیدن نیست اما این جسم خاکی قابل دیدنه و حواست رو جمع کن  که روح پاک رو فدای این جسم خاک نکنی چون بعد از این جهان عالم بی پایانی هست که اونجا این جسم خاک به دردت نمیخوره و اون روح پاک هست که میتونه کمکت کنه

بیت هشتم : ای ساقی به جای شراب مشک بهمون بده چون شراب ما رو مست نمیکنه. چون ادراک ما هنوز به جایی نرسیده که شراب ( عشق ) مستمون کنه ما فعلا با بوی خوش هم مست میشیم و این تنگ نظری ما به خاطر همون مشکلی هست که در بیت قبل هم گفتم یعنی تقابل روح و جسم

بیت نهم : شمس تبریزی  از اینجا رفت به او گفتم که گر چه جسم خاک تو از ما جداست اما روح پاک تو در وجود همه ما هست. در واقع این بیت مثالی زیبا برای مفاهیم بیتهای قبلی هست که مولانا به زیبایی بیان کرده

 

قربان شما

واثق

   + واثق - ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳

برگ پنجاه و چهارم دفتر عشق

سلام به دوستان خوبم

چند روزی به اصفهان سفر کرده بودم جای همه شماها خالی بود غیر از اونایی که خودشون اصفهان هستند J . احتمال داره آخر این هفته هم لازم بشه یه سفر به رشت برم.

این بار هم یه غزل بسیار زیبا از غزلیات مولانا در دیوان شمس تبریزی رو با هم میخونیم:

 

به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم

وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم

 

قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی

هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت

به خدا بی‌رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم

 

ز جلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم

که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم

 

بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزه

چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم

 

به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی

اگرش آب دهد یم شود او کنده هیزم

 

بپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولا

که در آن صدر معلا چو تویی نیست ملازم

 

همگان وقت بلاها بستایند خدا را

تو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم

 

صفت مفخر تبریز نگویم به تمامت

چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم

 

معنی بیت اول کاملا روشنه یعنی به خدا قسم که من از غم عشق تو فرار نخواهم کرد و اگر از من جان هم بخواهی حرفی ندارم.

بیت دوم : به این معنی است که پیمانه ای از شراب عشق  در دست من هست و تا روزی که تو نیایی نه این پیمانه رو میخورم که بدون حضور تو مست بشم و نه پیمانه رو خالی میکنم

بیت سوم : یعنی اینکه تمام فکر و ذکر و  وجودم ، معشوق است طوری که روزم روشناییش از روی سفید و همچون ماه تو هست و شبم از تاریکی زلفهای سیاه تو  و به خدا قسم که بدون در نظر داشتن رخ و زلف زیبای تو روز و شب و خواب و بیداری ندارم

بیت چهارم : من از بزرگی و عظمت تو بزرگی یافتم و  ناز و کرشمه تو من رو به دنبال خودت میکشه و زنده هستم و اگر میبینی که از عشق تو نمیسوزم و خاکستر نمیشم به این علت هست که من هم از نسل حضرت ابراهیم هستم و آتش برام سرد و گلسان میشه

بیت پنجم: تشنگی من رو با آب عشق برطرف کن چون این عشق من عشق زودگذر نیست و این عشق مثل نماز و روزه برای من واجب هست و نمیتونم ترکش کنم

بیت ششم : به خدا اگر شاخه درختی که عشق تو در اون نباشه حتی اگر به اندازه یک دریا هم اون رو آبیاری کنیم عاقبت اون خشک شده و به عنوان هیزم استفاده میشه

بیت هفتم : مخاطب در این بیت عوض شده و  عاشق است. با نیرو و پر و بالی که از دیدن مجلس بدست آوردی به آسمان پرواز کن که در این بالای مجلس خدمتگذاری بهتر از تو نیست

بیت هشتم : همه وقتی که گرفتار میشن و تو شرایط سخت گیر میکنن خدا رو یاد میکنن و میپرستند در حالی که تو شب روز مثل آسمان قاطع و مطمئن وجود داری

بیت نهم : توصیف افتخار تبریز ( شمس تبریزی) رو نمیشه تمام و کمال گفت . من هم حرفی ندارم چرا که همین قدر که من عاشق او هستم و از او میگم برای من افتخار هست و به اون حسادت نمیکنم

 

در حاشیه

این هم چند عکس از سفر اصفهان. اگر از میان این عکسها یا عکسهای دیگر که به علت محدود بودن فضا توی سایت نگذاشتم ، عکسهای دیگر و با کیفیت و اندازه بالاتر خواستید بگید تا براتون بفرستم.

 

قربان شما

واثق

 

   + واثق - ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۳

برگ پنجاه و سوم دفتر عشق

سلام دوستان عزیز

خیلی از دوستان خواستند که من از شعرای دیگه هم بنویسم . اگر هر کدوم از شما شعر خاصی رو مورد نظرتون هست اشاره کنید تا در صورت امکان به اون شعر بپردازیم. برای اینبار هم یکی از شعرهای زیبای مولانا رو نوشتم و یک قسمت کوتاه هم از آهنگ اون رو روی وبلاگ گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد . با هم این شعر رو میخونیم :

 

در دل و جان خانه کردی عاقبت

هر دو را دیوانه کردی عاقبت

 

آمدی کاتش در این عالم زنی

وانگشتی تا نکردی عاقبت

 

ای ز عشقت عالمی ویران شده

قصد این ویرانه کردی عاقبت

 

من تو را مشغول می‌کردم دلا

یاد آن افسانه کردی عاقبت ...

 

شمع عالم بود لطف چاره گر

شمع را پروانه کردی عاقبت

 

یک سرم این سوست یک سر سوی تو

دوسرم چون شانه کردی عاقبت

 

دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک

دانه را دردانه کردی عاقبت

 

دانه را باغ و بستان ساختی

خاک را کاشانه کردی عاقبت

 

ای دل مجنون و از مجنون بتر

مردی و مردانه کردی عاقبت

 

کاسه سر از تو پر از تو تهی

کاسه را پیمانه کردی عاقبت

 

جان جانداران سرکش را به علم

عاشق جانانه کردی عاقبت

 

شمس تبریزی که مر هر ذره را

روشن و فرزانه کردی عاقبت

 

بیت اول : بالاخره تونستی دل و جان من رو ببری یا در واقع من رو عاشق کنی و هر دو یعنی دل و جانم را به ویرانه تبدیل کردی با عشقت

بیت دوم : این بیت حالت کنایه و طنز داره به این معنی : مثل اینکه فقط اومدی که با عشقت این دنیا رو به آتش بکشی و تا این کار رو هم نکردی بر نگشتی

بیت سوم : ای معشوقی که همه عالم از عشق تو خراب و ویرانه شده حالا هم به این ویرانه رحم نمیکنی و قصد داری اون رو هم از بین ببری

بیت چهارم : مخاطب در این بیت عوض میشه و روی صحبت با دل هست که عاشق به دل میگه من بالاخره یه جوری سر تو رو میتونستم گرم کنم ولی تو هوس افسانه عشق به سرت زد و رفتی

بیت پنجم : شمع که خودش مظهر عاشق هست که روشنگر راه هست و برای پروانه از جان میگذره با عشق تو خودش مثل پروانه به دور تو میگرده

بیت ششم : این بیت مربوط به بیت قبل هست یعنی همون شمعی که خودش از دیدن این معشوق پروانه شده و تکلیف خودش رو نمیدونه

بیت هفتم : من مثل یک دانه بی ارزش در زیر خاک بودم و عشق تو من رو بیرون کشید و مثل یه مروارید با ارزش کرد

بیت هشتم : عشق تو باعث شد همین دانه به یه باغ و بستان تبدیل بشه و این خاک سرد و بی ارزش کاشانه این باغ بشه

بیت نهم : ای دل دیوانه که حتی از مجنون هم عاشق تر و دوانه تر هستی آفرین به تو که عشق رو تو دلت جا دادی  و مقاومت و مردونگی کردی و من رو به اینجا رسوندی

بیت دهم : فکر من همواره با توست و مغزم مرتب از اندیشه تو پر و خالی میشه و به زیبایی این پر و خالی شدن فکر رو تشبیه به کاسه شراب معشوق میکنه که این پر و خالی شدن شراب خوردن عاشق هست و این اندیشه شراب عشق

بیت یازدهم: عشق تو سرکش ترین جانداران رو هم رام خودش کرد طوری که عاشق شدن اونها آوازه همه عالم شد

بیت دوازدهم : مولانا در اینجا از شمس تبریزی به عنوان معشوقش یاد میکنه که وجود اون باعث میشه

هر ذره ناچیزی نورانی و با ارزش بشه

 

امیدوام این شعر مورد استفادتون بوده باشه

 

در حاشیه

با اجازه دوستان دارم به مسافرت میرم و احتمالا تا جمعه نمیتونم آپدیت کم و به وبلاگهای قشنگتون هم سر بزنم. سعی میکنم عکسهای خوبی بگیرم و به شما دوستان تقدیم کنم

 

قربان شما واثق

   + واثق - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۳

برگ پنجاه و دوم دفتر عشق

دوستان عزیزم سلام

همراهی و دلگرمی شما عزیزان هست که باعث میشه بتونم زودتر از موعد آپدیت کنمو همگی از خواندن اشعار زیبا بخصوص غزلیات شمس تبریزی لذت ببریم. اینبار هم یکی از غزلیات بسیار زیبای مولانا رو میخونیم که حتما با ابیاتی از اون آشنا هستید.

 

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست؟

 

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

 

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

 

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا

بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست

 

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما

قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

 

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت

ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

 

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست

شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست

 

در دل ما درنگر هر دم شق قمر

کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

 

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان

کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست

 

بل که به دریا دریم جمله در او حاضریم

ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست ؟

 

آمد موج الست کشتی قالب ببست

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

 

بیت اول : عشق هر لحظه و از هر جا داد میزنه و یه جور مباحله میکنه که ما یعنی عشق و مطعلقهای به اون آسمان پرواز میکنیم و بعد میپرسه چه کسی هست که توان داره ما رو اون بالا ببینه. یعنی این عشق اینقدر ما رو به بالا میبره که کسی قادر به دیدن ما نخواهد بود

بیت دوم :اینجا اشاره داره به روز ازل که همه ما جزئی از خدا هستیم و اشاره داره به حضرت آدم که همنشین با ملائک بود و حالا هم میگه با این پرواز به جای اصلی خودمون برمیگردیم

بیت سوم : این بیت بسیار زیباست و اشاره میکنه به اشرف مخلوقات بودن انسان و میگه که ما از ملائک هم برتر هستیم و جایگاهمون از فلک که ملائک هستند بالاتره و منزل اصلی ما کبریا یعنی نزد خود خداونده پس چرا فلک و ملک رو جا نگذاریم و به مقصدمون نرسیم

بیت چهارم : گوهر پاک مقصد کبریا کجا و این خاکی که روش هستیم کجا و بعد میگه آخه این چه جائیه که جا خوش کردید و نشستید بلند بشید و با عاشقی سوی اون منزل اصلی برید.

بیت پنجم : به این معنی که ما با داشتن قافله سالار و پیشوایی مثل حضرت محمد (ص) ما خیلی خوشبخت هستیم و جانمون رو در این راه میدیم

بیت ششم : از زیبایی اون ماه خجالت کشید و نتونست دیدن اون رو تحمل کنه و چنان از پرتو نور و زیبایی اون بهره مند شد مثل گدایی که از مستغنی بهره من میشه

بیت هفتم : زیبایی و حلاوت این اتفاق یعنی عاشقی به برکت وجود اوست و روشنی و شعله عشق از خورشید روی اون منشعب میشه

بیت هشتم : ای کسی که با نگاهت خلق کننده شق القمر بودی( همون معجزه پیامبر) نظری هم به دل ما بنداز و نظرت رو از ما برنگردان

بیت نهم : مردم مثل مرغابی که روی دریا هستند میمونند و اگر اونها پرواز میکردند و این آسمان عشق رو میتونستند ببینند دیگه روی آب و زمین بند نمیشدند. مرغابی به این دلیل مثال زده شده که نمیتونه به بالا پرواز کنه

بیت دهم : بلکه با دونستن زیبایی های این پرواز همگی از این دریا پرواز کنیم که اگر قرار بر این باشه که این پرواز رو نکنیم پس این بی قراری دل که به موج دریا تشبیه شده به چه علته؟ یعنی خود موج دریا ما یا بی قراری دل ما خودش ما رو تحریک میکنه برای پرواز عشق

بیت یازدهم : حالا اون موجی که خیلی تحریک کنندس برای پرواز یعنی موج الست آمده. الست اشاره به روز اول خلقت داره که خدا از انسان پیمان میگیره و از اونها میپرسه که یا من پرودگار شما نیستم؟ و بندگان میگویند بله هستی. و این موج یاد آوری این روز هست که باید روزی برگردیم و این موج کشتی بدن رو ناکار کرد و این کشتی که شکست یعنی از اسارت قفس تن که بیرون آمیدم حالا نوبت رسیدن و پیوستن به منزل کبریا هست

جالبه که غزل بعدی مولانا ادامه این داستان هست و اینطوری شروع میشه :

نوبت وصل و لقاست، نوبت حشر و لقاست

نوبت لطف و عطاست، بحر صفا در صفاست ...

 

در حاشیه

1-      همونطور که خیلی از شما از دوستان دیدید من آپدیت مطالبم رو با ایمیل به شما عزیزان خبر میدم. اگر چنانچه این ایمیل برای هر کدوم از شما ایجاد مزاحمت میکنه حتما به من اطلاع بدید که دیگه نفرستم.

2-      دوست خوب و همسایه وبلاگی در وبلاگ شکست سکوت مطلب خیلی زیبایی نوشته که شما هم سر بزنید و لذت ببرید.

 

قربان شما

واثق

 

   + واثق - ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۳

برگ پنجاه و یکم دفتر عشق

سلام

از همه دوستان که من رو در نوشتن این دفتر کمک و همراهی میکنند  تشکر میکنم

اینبار یکی از اشعار زیبای مولانا که گفتگوی بین عاشق و معشوق هست رو انتخاب کردم که امیدوارم از اون لذت ببرید . اما چون این شعر بسیار طولانی بود تنها چند بیت اول اون رو نوشتم شعر کامل رو میتونید توی اینجا ببینید:

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

 

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

 

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

 

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

 

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

 

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

 

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم ...

 

بیت اول توصیف لحظه عاشقی و دیدار  معشوق است که مرده را زنده میکند و انسان فانی رو جاودان خواهد کرد.

بیت دوم : بعد از اون همه صفات بد مثل ترس از عاشق دور میشه و شجاعت پیدا میکنه و مولانا در این بیت این حالت رو توصیف میکنه

بیت سوم : دیوانه شدن از شرایط عشق است و در این بیت معشوق، عاشق رو به عدم دیوانگی متهم میکنه  و اون رو لایق وارد شدن به عشق نمیدونه . و در مصرع دوم عاشق برای لایق شدن شهر عشق و معشوق دیوانه شده . سلسله به معنی زنجیر هست یعنی اینکه دیوانه زنجیری شدمو

بیت چهارم: این هم یکی دیگر از شرایط عاشقی هست یعنی سرمست شدن و عاشق برای کسب اون سرمست و سرشار از شیدایی میشه

بیت پنجم : گذشتن از جان شرط دیگر عاشق است و عاشق با وجود اینکه زنده بودنش در به خاطر دیدن رخ معشوق هست باید در این راه کشته شود و این برای اون شرط بسیار سختی هست که از پسش بر میاد

بیت ششم : معشوق میگه که با وجود همه اینها هنوز نا خالصی داری و اونطور که باید مطمئن نیستی و هنوز هم شک و ابهام  داری و عاشق از شنیدن این جمله شکه و هول میشه و همه چیز رو کنار میگذاره

بیت هفتم : بعد از این گفتگو جریان عوض میشه و معشوق با دارا شدن این صفات عاشق اون رو لایق و برترین میدونه و عاشق میگه که این طور نیست و خودش رو مثل یک دود پراکنده پست میشماره

بیت هشتم : این هم در ادامه بیت قبلی هست که معشوق اون رو شیخ و رهبر خطاب میکنه و باز عاشق جواب میده که من اینهایی که تو میگویی نیستم و تنها فرمان تو را اجرا کردم

بیت نهم : معنی این بیت واضح و روشنه به این منظور که باز هم معشوق با صفات خوبی که عاشق به دست آورده میگه تو خودت والا و برتر هستی و عاشق با دیدن برتری و زیبایی معشوق همه چیزش رو از دست میده و خودش رو در برابر معشوق ناچیز میبینه

 

امیدوارم که تونسته باشم در حد بسیار کمی حق این شعر رو ادا کرده باشم

 

در حاشیه

شاید شعر داروگ از نیما رو شنیده باشید. موسیقی وبلاگم رو هم به این مناسبت تغییر دادم برا خوندن این شعر زیبا و شنیدن آهنگ کامل اون به سایت واثق مراجعه کنید

 

   + واثق - ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳