برگ هفتاد و دوم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام

از تاخیری که پیش اومد معذرت میخوام . پیش اومدن این فراز و نشیبها طبیعیه ولی امیدوارم هر چه زودتر بتونم باز مثل سابق با شور و هیجان بیشتری بنویسم اینبار فرصتی نشد تا شعر مناسبی انتخاب کنم و در موردش بنویسم. به خاطر این تصمیم گرفتم برای تنوع هم شده یه کم از چیزهای دیگه بنویسم

اول چند تا رباعی خیلی زیبا از مولانا رو بدون توضیح مینویسم

 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد؟

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

 ***

بر من در وصل بسته میدارد دوست

دل را به عنا شکسته میدارد دوست

زین پس من و دلشکستگی در بر اوست

چون دوست دل شکسته میدارد دوست

*** 

باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

 

اما حالا معرفی یه سایت خیلی مفید که دیوان اشعار 35 شاعر رو داره به همراه امکانات جستجو که خیلی میتونه کمک کنه. اسم این سایت بامداد هست.

 

توی کامنتهای پست قبلی دوست خوبم از وبلاگ سایبان عشق گفته بود که یه شعر تازه و به قول معروف داغ از خودم بنویسم. متاسفانه الان بیشتر از یک سال میشه که نتونستم شعر جدید بگم. اما از ایشون تشکر میکنم که با این حرف باعث شدند به خودم بیام و چند بیتی بنویسم. هر چند که بسیار پر ایراد هست و ناقص و هنوز هیچ ویرایشی در اون نشده که به بزرگی خودتون ببخشید.

 

گر آه برید من از سینه برون آید

از کوره این گلخن چون باد جهیم آید

 

گر آتش عشق تو بر کوه یخی افتد

همچون می انگوری در خمره به جوش آید

 

گر آب سکندر هم عمری ابدی بخشد

چون عشقی از او بردی ترک سرو جان باید ...

 

 

قبلا تو یکی از مطالبم لینکی به سایتم داده بودم تحت عنوان «بازیافت هنری زباله» که میتونید ببینیدش. این یک هفته ای هم که زیاد حال و حوصله نداشتم یکی دیگه از این کارها انجام دادم. طرح یه فانوس دریایی که کلا از روزنامه های باطله ساخته شده .نظرتونو در موردش بدید

 

قربان شما واثق

   + واثق - ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۳

برگ هفتاد و يکم دفتر عشق

سلام

بعد از این تاخیری که به خاطر مشکل فنی پرشین بلاگ پیش اومده بود امروز با یه غزل خیلی خیلی زیبا از مولانا مینویسم. البته خیلی وقت بود که قصد داشتم غزل «آب زنید راه را» رو بنویسم و یادی کنم از مرحوم علیقلی ولی نشد تا اینکه ایشون به رحمت خدا رفت. باز هم میخواستم اون غزل رو بنویسم که چون چیز زیادی نمیشه ازش نوشت تصمیم گرفتم غزل دیگه رو بنویسم. البته غزل « عشق است بر آسمان پریدن» رو قبلا نوشتم که این غزل رو هم مرحوم علیقلی به زیبایی خونده. اما غزلی که اینبار انتخاب کردم خیلی زیباست

 

1-      عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

 

2-      از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد

 

3-      ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی

ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

 

4-      کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

حلوا شده کلی حلوات مبارک باد

 

5-      در خانقه سینه غوغاست فقیران را

ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

 

6-      این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

 

7-      ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

ای طالب بالایی بالات مبارک باد

 

8-      ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

پرهات بروییده پرهات مبارک باد

 

9-      خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

کالای عجب بردی کالات مبارک باد

 

مفهوم کلی شعر این هست که کسی که عاشق میشه همه چیزش مبارک میشه و باید به همه چیز و همه کارش تبریک گفت

بیت اول : مصرع اول لحنی همراه با کنایه داره. ای دل عاشق شدی؟ ( به زبون عامیانه : بالاخره کار خودت و کردی) این در آغوش مرگ رفتن یا خطری که کردی مبارک باشه. عشق آدم رو از کمیت زمان و مکان خلاص میکنه و در مصرع دوم میگه : از این مکان دنیایی و فانی گذر کردی و رسیدنت به این جای جدید مبارک باشه.

بیت دوم : از این جهان و از آن جهان به خاطر عشقت بگذر و همه رو رها کن و خودت تنهایی بزن و برقص و شراب عشق رو بخور ( اشاره به این است که در مرام شراب خاری معمولا این است که همراه باکسی باشه ولی آدم عاشق دیگه به کسی نیاز پیدا نمیکنه و با عشقش شراب میخوره) تا فرشتگان و جهانیان به تو بگویند که تنهاییت مبارک باشه . این تنهایی منظور بی کس بودن نیست منظور رها شدن از همه متعلقاته مثلا در شعر حافظ : «گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک» که مجرد منظور بدون وابستگی به دنیا و فارغ از گناه هست

بیت سوم : ای کسی که تو مردی و مردونگی حرف اول رو میزنی امروز این قرعه عشق به نام تو شده و این تو رو در آینده نزدیک (فردا) زاهد میکنه پس فردا به تو مبارک باشه

بیت چهارم : با رسیدن به عشق همه صفتهای بد تو خوب شد همه کفرت ایمان و دینداری شد همه تلخیهات شیرین شد. همه وجودت مثل حلوا شیرین شده و این شیرینی مبارکت باشه ( حلوا شده ای کلی در واقع همون اصطلاع عامیانه خودمون هست که مثلا : «کلی خوشگل شدیا J »)

بیت پنجم : خانقه سینه منظور زندانی هست که دل رو توی خودش زندانی کرده و حالا این عشق او دل رو آزاد میکنه و منظور از فقیران هم همون دل هست که از این آزادی خوشحال هست و غوغایی به پا کرده پس این غوغا هم مبارکت باشه

بیت ششم : ای چشمی که دل رو دیدی و خوب میشناسی و از دیدن دل که آزاد هست اشکی که تا حالا نم نم میریختی از خوشحالی به دریا تبدیل شده و این دریای اشک دریا شدنت رو بهت تبریک میگه

( تو این لحظه کاش میتونستم احساس خودم رو هم بنویسم که با خوندن این ابیات چه حال لذت بخشی بهم دست میده. امیدوارم که شما هم حالشو ببرید)

بیت هفتم : ای عاشق فنا شده در عشق اون معشوق همیشه همراهت باشه ( لحن دعا) ای کسی که با عشق دوست داری به بالا عروج کنی. بالا رفتنت مبارک باشه

بیت هشتم : این کسی که مورد پسند معشوق قرار گرفتی که این حاصل جستجو و کوششت بود برای به دست آوردنش حالا دیگه بال و پرت درومده و آماده پرواز شدی این بال و پرت مبارکت باشع

بیت نهم : این عشقت رو قایم کن که بازار همه عاشقان رو کساد کردی (عشق همه رو کمرنگ کردی) عجب کالایی رو انتخاب کردی و خریدی(عشق) و این کالایی که به دست آوردی مبارکت باشه

 

قربان شما واثق

   + واثق - ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۳

برگ هفتادم دفتر عشق

سلام دوستان

این بار یه کم دیر تر از قبل آپدیت کردم. چون یه کمی حال حوصله نداشتم و فکر کنم این بی حوصلگی من تو نوشته هام هم تاثیر داشته که شما رو هم بی حوصله کرده. حالا اینبار یه غزل کوتاه از مولانا مینویسم و سعی میکنم برای دفعه های بعد یه فکری بکنم.

 

1-      وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم

بندها را بردرانم پندها را بشکنم

 

2-      چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند

همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم

 

3-      پنبه‌ای از لاابالی در دو گوش دل نهم

پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم

 

4-      مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم

تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم

 

5-      تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد

کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم

 

این شعر شرح حال عاشق هست زمانی که دیگه از نازهای معشوق خسته شده و میخواد هر چه زودتر به معشوق برسه

بیت اول: دیگه وقت اون رسیده که من قسمهایی که خوردن برای اینکه گوش به فرمان تو باشم و برای رسیدن به تو صبر کنم را بشکنم اون بندهایی که من رو مهار کرده رو پاره کنم و نصیحتها و اندرزهای تو رو بشکنم و کنار بگذارم

 

بیت دوم:  این چرخ روزگار رو که خلاف خواسته من میگرده رو تیکه تیکه کنم و مثل شمشیری که کشنده هست این موانع رو از بیت ببرم

 

بیت سوم: پنبه ای از بی پروایی و بدون ترس تو دو تا گوش خودم بگذارم که دیگه هیچ نصیحتی رو که بگه صبر کن رو نشنوم و حصارها رو کنار بزنم

 

بیت چهارم: قفل در رو میشکنم و داخل انبار شکر میرم (معشوق) تا با یه شاخه نیشکر قندها رو بشکنم. مفهوم اینه که با استفاده از شیرینی و محبت و عشق شیرینی های معشوق رو که مثل قند سفت هست رو بشکنم تا ازشون استفاده کنم.

 

بیت پنجم: این بیت بسیار زیباست. چقدر میخوای از نحوه عشق من ایراد بگیری آخه اینطوری من از عشقم خجالت میکشم. کی میشه کیفیت عشق من اونی که تو میخوای بشه و من بتونم از کمیتش کم کنم

 

قربان شما واثق

   + واثق - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۳

برگ شصت و نهم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام

باز هم مثل همیشه اول از همه تشکر میکنم از لطف شما و عذرخواهی میکنم اگر گاهی نمیرسم زود بهتون سر بزنم. گاهی به خاطر گرفتاری پیش میاد که چند روز نتونم سر بزنم اگر نه برای من فرق نمیکنه کسی وبلاگم رو میخونه یا نه. من به هم دوستانم سر میزنم و از مطالبشون استفاده میکنم و لذت میبرم.

و اما مولانا قبل از اینکه بریم سراغ غزل یه داستان کوچیک بنویسم. چند وقت پیش پائولو کوئليو نویسنده برزيلی کتاب معروف کیمیا گر که به ایران اومده بود و مورد استقبال مردم و بعضی از مسئولین مربوط قرار گرفته بود. و تو جلسه ای که با هم داشتن از اون به خاطر نوشتن این کتاب بسیار تجلیل و ستایش میکنند  ولی اون در جواب میگه که من تعجب میکنم که چرا اینقدر این کتاب مورد توجه شما قرار گرفته چون این داستان من الهام گرفته از داستانهای عطار نیشابوری و مولاناست و شما که اینهمه شعرای بزرگ با اینهمه اشعار و داستانهای زیبا دارید نباید این داستان من چندان براتون جالب باشه.

بله ما باید بیشتر از اینها قدر این منابع فرهنگی و عرفانیمون رو بدونیم.

اما غزل زیبایی که اینبار انتخاب کردم رو با هم میخونیم

 

1-      بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم

بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم

 

2-      در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک

بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم

 

3-      چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم

بیایید بیایید که تا دست برآریم

 

4-      چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم

که امروز همه روز خمیریم و خماریم

 

5-      مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت

که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم

 

6-      شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

 

7-      نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم

برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم

 

بیت اول : خوب معنی این بیت که روشنه. بی قراری عاشق به جوشیدن خمره شراب تشبیه شده. بجوشید که ما دریای این شعاریم که به جز عشق کار دیگه ای نداریم و همه چیز و همه کار ما عشق هست

 

بیت دوم : در این خاک در این مزرعه پاک یعنی خاک مزرعه عشق که پاک و منزه است چیزی غیر از تخم عشق و مهر نباید بکاریم

 

بیت سوم : یعنی با به دست آوردن عشق به تخت شاهی تکیه زدیم و از این شاه بودن احساس لذت میکنیم و مست شدیم پس بیاید به خاطر این شاه بودن دست بلند کنیم و دعا کنیم و سپاسگذار باشیم

 

بیت چهارم : تعجبم میکنم و نمیدونم چی خوردم که امروز همه مدت اینچنین خمار و خسته شدم

 

بیت پنجم : از حال احوال ما (عاشقان)  سوال نکنید چون که ما اینقدر مجذوب این عشق هستیم که با لذت از این شراب عشق میخوریم و اصلا تو قید و بند این نیستیم که تا حالا چند پیمانه شراب خوردیم و اصلا از حال و احوال خودمون هم خبر نداریم

 

بیت ششم : شما تا حالا مست این شراب نشدید و از این شراب عشق نخوردید که بدونید ما برای چی این کار رو میکنیم و به دنبال چی هستیم از این کار

 

بیت هفتم : ما حالا که عاشق هستیم نباید اینگونه طاق باز روی زمین بیفتیم ( ستان : طاق باز خوابیدن) چون ما اهل  اسیری و  تنبلی نیستیم باید بلند بشیم و توی این چرخ گردون وارد بشیم چون که ما مرد جنگ هستیم و از پس این حصارها برمیایم

 

 

در حاشیه:

این روزها در اکثر شهرهای کشور بارندگی هست و این برای من لذت بخشه و مثل یه جشن و عید میمونه به همین مناسبت هم این شعر رو در مورد بارون مینویسم که میتونید تو کاست شب سکوت کویر استاد شجریان با نوای محلی خراسانی بشنوید و لذت ببرید.

 

ببار ای بارون ببار

با دلم گريه کن خون ببار

در شبای تيره چون زلف يار

بهر ليلی چو مجنون ببار ای بارون!

 

دلا خون شو خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ يار

به ياد عاشقای اين ديار

به داغ عاشقای بی مزار ای بارون!

 

ببار ای ابر بهار

با دلم به هوای زلف يار

داد و بيداد از اين روزگار

ماهو دادن به شب‌های تار اي بارون!

 

قربان شما واثق

   + واثق - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳

برگ شصت و هشتم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام

باز هم اول از همه تشکر میکنم از همه شما

اینبار یک غزل کوتاه از مولانا انتخاب کردم که از نظر مضمون کمی متفاوت هست به این صورت که اینبار همه عزل از زبان معشوق نقل میشه و موضوع آن صفتها و ویژگیهای عاشق رو  بیان میکنه که بسیار جالب هست . با هم این غزل رو میخونیم

 

1-      مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد

 

2-      دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد

دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد

 

3-      ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد

چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد

 

4-      چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید

بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد

 

5-      چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند  

ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد

 

6-      چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد

از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد

 

بیت اول: عاشق من باید کسی باشه که هر اتفاقی هم بیفته و هر عواقبی هم داشته باشه از پس اونها برمیاد

 

بیت دوم: دلی میخوایم عاشق ما باشه که از گرمی زیادش مثل جهنم باشه و حتی بیشتر که جهنم رو هم بسوزونه و اینقدر بزرگ و دریا دل که دریاها رو در بر بگیره و از موجهای اون هراسی نداشته باشه

 

بیت سوم: اینقدر با عظمت باشه که همه آسمانها رو مثل یه دستمال به دور دستش بپیچه و  خورشید و ستارگان رو مثل یه فانوس و قندیل آویزان کنه ( کنایه از بی ارزش دانستن دنیا) ( مندیلی : دستمال یا دستار)

 

بیت چهارم: مثل یک شیر دلیر به جنگ مشکلات بیاد که دلش به بزرگی نهنگ باشه . توی این جنگ همه رو شکست بده و نابود کنه و به غیر خودش هیچ کسی رو نگذاره و بعد با خودش هم جنگ کنه ( چون در محضر عشق باید فنا شد)

 

بیت پنجم:  بعد با این نور عشقی که به دست میاره هفتصد پرده غفلت  رو پاره کنه و بعد از اون از عرش به او ندا میرسد که ماشاالله و آفرین ( بنامیزد : کلمه تحسین)

 

بیت ششم: بعد از اینکه از هفت دریا گذشت تا به کوه قاف رسید و به قله صعود کرد اونوقت به اون گوهر واقعی عشق دست پیدا میکنه مثل دریاچه اون قله هست که پر از گوهر هست.

 

قربان شما واثق

   + واثق - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳