برگ هفتادم دفتر عشق

سلام دوستان

این بار یه کم دیر تر از قبل آپدیت کردم. چون یه کمی حال حوصله نداشتم و فکر کنم این بی حوصلگی من تو نوشته هام هم تاثیر داشته که شما رو هم بی حوصله کرده. حالا اینبار یه غزل کوتاه از مولانا مینویسم و سعی میکنم برای دفعه های بعد یه فکری بکنم.

 

1-      وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم

بندها را بردرانم پندها را بشکنم

 

2-      چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند

همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم

 

3-      پنبه‌ای از لاابالی در دو گوش دل نهم

پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم

 

4-      مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم

تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم

 

5-      تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد

کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم

 

این شعر شرح حال عاشق هست زمانی که دیگه از نازهای معشوق خسته شده و میخواد هر چه زودتر به معشوق برسه

بیت اول: دیگه وقت اون رسیده که من قسمهایی که خوردن برای اینکه گوش به فرمان تو باشم و برای رسیدن به تو صبر کنم را بشکنم اون بندهایی که من رو مهار کرده رو پاره کنم و نصیحتها و اندرزهای تو رو بشکنم و کنار بگذارم

 

بیت دوم:  این چرخ روزگار رو که خلاف خواسته من میگرده رو تیکه تیکه کنم و مثل شمشیری که کشنده هست این موانع رو از بیت ببرم

 

بیت سوم: پنبه ای از بی پروایی و بدون ترس تو دو تا گوش خودم بگذارم که دیگه هیچ نصیحتی رو که بگه صبر کن رو نشنوم و حصارها رو کنار بزنم

 

بیت چهارم: قفل در رو میشکنم و داخل انبار شکر میرم (معشوق) تا با یه شاخه نیشکر قندها رو بشکنم. مفهوم اینه که با استفاده از شیرینی و محبت و عشق شیرینی های معشوق رو که مثل قند سفت هست رو بشکنم تا ازشون استفاده کنم.

 

بیت پنجم: این بیت بسیار زیباست. چقدر میخوای از نحوه عشق من ایراد بگیری آخه اینطوری من از عشقم خجالت میکشم. کی میشه کیفیت عشق من اونی که تو میخوای بشه و من بتونم از کمیتش کم کنم

 

قربان شما واثق

   + واثق - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۳