برگ هشتادم دفتر عشق

سلام سلام سلام

اول از همه میگم که عید همتون مبارک امیدوارم این سال جدید برای همه سال خوب و با برکتی باشه. این متن و یکی دو ساعت قبل از تحویل سال مینویسم و مثل همیشه حال خاصی دارم

حسی که حس خوبی نیست. کلا انسان نسبت به تغییر و تحول واکنش نشون میده و برای من این موضوع پررنگتر هست و این تغییر و تحول برام سخته و دچار دلهره میشم و دلم میخواد که زمان بایسته و سال تحویل نشه. البته فقط برای چند ساعت اطراف تحویل سال

موضوع دوم  اینکه من تو این چند وقت شدیدا شرمنده دوستانم هستم. تغییر شرایط کاری و دسترسی کم به اینترنت و سوختن مودم و چند تا موضوع دیگه باعث این شده که من نتونم مثل سابق فعال باشم. هر از گاهی هم وبلاگهای زیبای شما رو میخونم ولی فرصتی نبود که عرض ادب کنم.

تا چند وقت پیش شدیدا مثل خیلیها وابستگی شدیدی به اینترنت داشتم و از این موضوع ناراحت بودم و دوست داشتم که این وابستگی رو کم کنم که اتفاقات اخیر باعث شد که خود به خود از اینترنت دور بشم. از این موضوع ناراحت نیستم اما تنها ناراحتیم اینه که کمتر میتونم دوستانم رو ببینم.اما در کل این باعث نمیشه که اینترنت رو کاملا ترک کنم و بخصوص که اصلا دلم نمیخواد وبلاگم تعطیل بشه . بالاخره هر طور شده با این فرصت و دسترسی کم هر فرصتی که پیش بیاد در خدمت دوستانم هستم

باز هم برای خودم و شما سال خوب و مفید و پر برکت آرزو میکنم

در پایان یک شعر زیبا در قالب مثنوی در مورد بهار از سروده های پدرم براتون مینویسم

قربان همه دوستان خوبم

واثق

 

گـردش روز و شـب از تــدبـیر تـوست

شـادی و غــم در کف تقـدیر تـوست

ای که قلب و چشم دیگر گون کنـی

عــالمی را در دمـی افـسـون کـنـی

چــون رسـد پایان زمستان، در بهار

ســر بـــرآرد لالــه هــا و ســبــزه زار

قــطــره را گــویــی کــه از دریــا جـدا

گــــردد و ســــازد بــــنــــای ابـــــر را

بــــــاد را دســتـــــور دادی ابـــــــر را

سـوی کــوه و دشـت سـازد جا بجا

ابـــر را فــرمــان بــاران مــی دهــی

دانــه خـشـکـیـده را جــان مـیدهی

آب را گـویــی روان شــو هــر طــرف

تـا بـنـوشـانـی بــه حـیـوان و عـلـف

شــاخـه افـسـرده احـیـا مـی شـود

غـنـچـه بـا فـرمـان تـو وا مـی شـود

مـی وزد بـر شـاخه های گل نسیم

مـی نـوازد هـر مشـامی را شمیـم

بــهــر عــبــرت در زمـیـن مـــرده ای

بــاغ و نـــخـل و تــاک را پــرورده ای

بـره هــا از مـیـش زاده مــی شـود

بـــچــــه آهــو  از پــــی مــــادر دود

قمریان بــر شــاخ ســازنـد آشـیـان

نـغـمـه هـا سـازنـد سـوی آسمـان

زنــــدگــی تــکــرار ایــن مـعـنا بــود

کـــی کــســی آگـــه سـر الله بــود

مرگ انسان هم کند سیری چنین

نـیـسـت نــابـودی بــر اهــل یـقـین

گـــــر بــگـیــرد درس نــوروزی از آن

در دو دنــیــایــش نـمـی بیند خزان

 

   + واثق - ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳