برگ هشتاد و هفتم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام

اول از همه دوستان عزیز که من رو راهنمایی میکنند تشکر میکنم و این عید مبارک و بزرگ رو به همه تبریک عرض میکنم. به این شعر زیبای حافظ که بی مناسبت با این عید هست توجه  کنید:

 

بـیــا کـــه رایـت مـــنصـور پـــادشـاه رسـیــد

نـویـد فـتـح و بـشـارت بـه مـهـر و مـاه رسید

جـمـال بـخـت ز روی ظـفــر نـقـاب انـداخــت

کــمـال عـــدل بـــه فــریــاد دادخـواه رسـیـد

سـپـهر دور خـوش کـند اکـنـون که مـاه آمـد

جـهـان بـه کـام دل اکـنـون کـه شـاه رسیـد

ز قــاطـعـان طــریق ایـن زمـان شـونـد ایمن

قــوافـل دل و دانــــش کـه مــرد راه رسـیـد

عـــزیـــز مــصــر بـــه رقــم بـــرادران غـیــور

ز قــعــر چــاه بــرآمــد بـه اوج مـــاه رسـیـد

 کـجـاسـت صـوفی دجـال وش ملحد شکل

بـگـو بـسـوز کـه مـهـدی دیـن پـنـاه رسـیـد

صبا بگو که چه ها بر سرم درین غم عشق

ز آتــــش دل ســـوزان و دود و آه رســیـــد

ز شـوق روی تـو شـاهـا بـدیـن اسیر فراق

هـمـان رسـیـد کـز آتش بـه برگ کاه رسید

مـرو بـه خـواب کـه حـافـظ بـه بـارگـاه قبول

ز ورد نـیـمـه شـب و درس صبحگــاه رسید

 

 

توی وبلاگ سرزمین قصه ها دوست عزیزم داستانی رو  نوشته بودند که جالب بود. داستان رو بخونید تا بعد توضیح بدم :

 

خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.

- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.

- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.

بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.

خانم پرسيد چرا؟

يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است.

حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.

بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.

همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟

عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟

خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:

من فقط  عشق را دعوت کردم!

 يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.هر جا عشق باشد.موفقيت و ثروت هم هست!

 

داستان زیبایی هست و حتما اولین برداشت شما از این داستان اهمیت عشق هست اما من میخوام برداشت دیگه ای از این داستان بکنم و اون این هست که :

«برای به دست آوردن هر چیز باید از چیزی گذشت و از دست داد»

حالا من هم داستان کوتاه دیگه ای رو میگم که کاملا متوجه موضوع بشید

 

کوهنوردی برای فتح یه قله داشت از کوه بالا میرفت. شب شده بود و بسیار سرد و کوهنورد به راه خودش ادامه میداد که ناگهان پاش لغزید. در حال سقوط بود و کاملا نا امید و منتظر مرگ که ناگهان طنابی که به خودش بسته بود نگهش داشت و همینطور بین زمین و هوا مونده بود.

آرومتر که شد و سرما بسیار اذیتش میکرد از خدا کمک خواست که نجات پیدا کنه. ندایی از آسمان آمد که اگر میخوای کمکت کنم چاقویی که همراهت هست رو در بیار و طنابت رو ببر

کوهنورد تعجب کرد و ترسید و طناب رو محکمتر گرفت و حاظر نشد طناب رو پاره کنه.

«صبح مردم با جسد آویزان کوهنوردی رو برو شدند که از سرما یخ زده بود و تنها یک متر با زمین  فاصله داشت»

 

همیشه باید برای به دست آوردن چیزی و یا نجات خود از چیز دیگری دل برید.

 

در داستان اول هم وقتی اون خانواده از ثروت و موفقیت دل بریدند و عشق رو انتخاب کردند به هر سه تای اون رسیدند

و هیچ کس نمیتونه این موضوع زیبا و جالب رو مثل حافظ در دو مصرع خلاصه کنه :

 

طریق کام جستن چیست؟ ترک کام خود گفتم

 

کـلاه سـروری آن است کـه از ایـن ترک بردوزی

 

 

قربان شما

واثق

 

   + واثق - ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٤