تاريخ بيهقي، تاريخ يا ادبيات؟

سلام

از همه دوستانی که لطف می کنند و با پيامهای خودشون به من برای ادامه کمک می کنند متشکرم. هفته آينده يک مطلب روانشناسی خواهم نوشت که اميدوارم مورد استفاده شما قرار بگيرد.

تاريخ مسعودي معروف به تاريخ بيهقي يكي از آثار بسيار گرانبهاي نثر فارسي و تاريخ و نمودار كمال دانش و بينش هنر نويسندگي تاريخ نگار نامدار ايران خواجه ابوالفضل محمدبن حسين بيهقي دبير است. بيهق نام ديرينه بخشي از خراسان بوده است كه شهر بزرگ آن اكنون سبزوار است. او در قرن چهارم هجري مي زيسته. هر چند اين كتاب كتابي تاريخي است و منبع ارزشمندي براي تاريخ كشور ما منسوب مي شود اما شايد بيش از آن مورد استفاده اديبان باشد. تمثيل ها . تشبيه ها آداب و شرح جزئياتي كه در اين كتاب نوشته شده گواه اين مطلب است. هر چند توصيف اين اثر ارزشمند با شرحي اين چنين امكان پذير نيست اما براي اين كار قسمتهايي از آن را با هم مرور ميكنيم.داستانهاي نقل شده در اين كتاب آنقدر زيباست كه گاه مي توان تنها از آن به عنوان يك رمان لذت برد . داستانهايي چون بوذرجمهر ، سبكتگين، مامون و امام رضا، حسنك وزير و از جمله داستانهاي تاريخ بيهقي است كه براي مثال به قسمتهايي از حسنك وزير مي پردازيم .

ذكر بر دار كردن امير حسنك وزير رحمةالله عليه

]حسنك وزير مراد، منشي فاضل و وزير معروف سلطان محمود غزنوي است كه از خاندان ميكائيليان نيشابور بود و در سالهاي آخر سلطنت محمود به جاي احمدبن حسن ميمندي به وزارت گماشته شد[.

فصلي خواهم نبشت در ابتداي اين حال بر دار كردن اين مرد و پس بشرح قصه شد.

اين بوسهل مردي امامزاده و محتشم و فاضل و اديب بود، اما شرارت و زعارتي در طبع وي موكد شده ولاتبديل لخلق الله و با آن شرارت دلسوزي نداشت و هميشه چشم نهاده بودي تا پادشاهي بزرگ و جبار بر چاكري خشم گرفتي و آن چاكر را لت زدي و فرو گرفتي . و فرصتي جستي و تضريت كردي و المي بزرگ بدين چاكر رسانيدي وانگاه لاف زدي كه فلان را من فرو گرفتم ] فرو گرفتن يعني دستگير كردن[ و خردمندان دانستندي كه نه چنان است و سري جنبانيدندي و پوشيده خنده مي زدندي كه وي گزاف گوي است

و معتمد عبدوس گفت: روزي پس از مرگ حسنك از استادم شنودم كه امير بوسهل را گفت : حجتي و عذري بايد كشتن اين مرد را. بوسهل گفت : حجت بزرگتر كه مرد قرمطي است

همانطور كه ميبيدنيد با اين كه حدود 10 قرن از كتابت اين كتاب گذشته اما همچنان روان و قابل فهم مي باشد مگر بعضي از لغات آن كه معني آنها به آساني يافت مي شود. داستان حسنك از زيباترين داستانهاي اين مجموعه است. كه نمي توان كامل آن را در اينجا آورد اما پايان آنرا بخوانيد.

دادگاه حسنك

بر اثر خواجه احمد بيرون آمد با اعيان و به خانه خود باز شد. و نصر خلف دوست من بود، از وي پرسيدم كه چه رفت؟ گفت چون حسنك بيامد، خواجه بر پاي خواست، چون او اين مكرمت بكرد، همه اگر خواستند يا نه بر پاي خواستند. بو سهل زوزني بر خشم خود طاقت نداشت برخاست اما نه تمام و بر خويشتن مي ژكيد. خواجه احمد او را گفت در همه كارها ناتمامي. وي نيك از جاي بشد. و خواجه امير حسنك را هر چند خواست كه در پيش وي نشيند نگذاشت و بر دست راست من نشست

و خواجه بزرگ روي به حسنك كرد و گفت : خواجه چون ميباشد و روزگار چگونه ميگذرد؟ گفت : جاي شكر است.خواجه گفت : دل شكسته نبايد داشت كه چنين حال مردان را پيش آيد. فرمان برداري بايد نمود به هرچه خداوند فرمايد كه تا جان در تن است اميد صد هزار راحت است و فرج است.

و حسنك را به پاي دار آوردند، نعوذبالله من قضاء سوء (پناه مي بريم به خدا از قضاوت غلط) و دو پيك را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده اند. و قرآن خوانان قرآن مي خوانند. حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش. وي دست اندر زير كرد و از اربند استوار كرد و پايچه هاي از ار را بست و جبه و بيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه بازار بايستاد و دستها در هم زده،تني چون سيم سفيد و رويي چون صد هزار نگار. و همه خلق بدرد مي گريستند

سر روي او را بدان بپوشانيدند پس آواز دادند او را كه بدو. دم نزد و از ايشان نينديشيد.هر كس گفتند شرم نداريد مرد را كه مي بكشيد بدار بريد؟ و خواست كه شوري بزرگ به پاي شود، سواران سوي عامه تاخنتد و و آن شور بنشاندند و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند بر مركبي كه هرگز ننشسته بود ،بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد. هيچ كس دست به سنگ نميكرد و همه زار زار مي گريستند خاصه نيشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند، و مرد خود مرده بود كه جلادش رسن بگلو افكنده بود و خبه كرده. اين است حسنك و روزگارش و حسنك قريب هفت سال بر دار ماند چنانكه پاهايش همه فرو تراشيد و خشك شد

با تشكر

واثق

   + واثق - ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٢