آخرين پيام

دستانم ميلرزند و هيچ كس اين اطراف به جز غم همراهم نيست.

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جـز غم كه هزار آفرين بر غم بــاد

بايد بروم و اين روح چاك خورده را درمان كنم. اما با كدام مرحم؟ نميدانم. اصلا نبايد مي گذاشتم آسيب ببيند. هميشه به خودم ميگويم تو كه درمان نميدانستي چرا درد طلب كردي.

دردي چو طلب كردي واثق بشو از درمان

بايد بروم و روحم را بسازم. شايد طبيعت زيباي سرزمينهاي شمال مرحم زخمهايم شود . شايد آفتاب سوزان بيابانهاي شرق سوزنده بديها شود . شايد آبهاي شور و نيلگون جنوب بتواند روح آلوده ام را شستشو دهد. شايد هم كندن كوههاي غرب جان خسته را آرام گرداند.

 

خداحافظ

  

 

   + واثق - ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٢