برگ اول دفتر عشق

هر گز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

ثــبــت اسـت بـر جـريــده عــالـم دوام مــا

سلام دوستان

اينبار ميخوام كه متفاوت بنويسم. ديدم كه اينروزها بازار عشق داغ شده و طرفدار هم زياد داره و همه يه جوري گرفتارش شديم يا هستيم. هيچ كس هم نميتونه انكارش كنه. منم ديدم كه فرصت خوبيه كه اينهمه حرفي هم كه در اين مورد دارم و مطمئن هستم بعضيهاش رو نشنيديد و براتون جالبه رو بنويسم. البته منم از كساي ديگه ياد گرفتم. اما يه شرط داره. البته ببخشيد ها شما خيلي منت بر من ميگذاريد و مطالب من رو ميخونيد اما ميخوام توي اين راه با من همراهي كنيد. اگر خواستيد و دوست داشتيد ادامه ميدم اگرم كه نه بر ميگردم و به روال عادي ادامه ميدم. من دوست دارم اين برگ اول مثل قصه هزارو يك شب شهرزاد قصه گو به برگ هزار و يكم برسه. همين الان هم تا برگ هزار و يكمش تو ذهنمه و كم نميارم البته با كمك شما. رنگ و لعاب قالب وبلاگم رو هم به اين خاطر تغيير دادم كه به رنگ عشق بشه اما اگر سليقم خوب نيست شما ببخشيد. من اصلا قصد ندارم كه عشق رو فقط از نظر روانشناسي بررسي كنم . ميخوام از همه جهت ها مثل ادبيات، فلسفه، روانشناسي و هر چيز ديگه كه به اون مربوط ميشه بنويسم. خلاصه كه ميخوام يه جشن عشق راه بندازم كه همه شما دعوتيد .پس هر كس مرد عشقه بسم الله چونكه به قول حافظ :

نـاز پـرورد تنعـم نبـرد راه بـه دوست

عاشقي شيوه مردان بلاكش باشد

اينبار ديگه بيشتر از اين نميگم و از دفعه بعد شروع ميكنم تا ببينم كه چند نفر مرد عشق پيدا ميشه كه با هم همراه بشيم. البته ميدونيد كه منظورم از مرد توي اينجا فقط آقايون نيستند. خودتون ميدونيد كه منظورم چيه و عاشقي اين چيزها سرش نميشه. خوب صحبت رو به پايان ميبرم و فقط قسمتهايي از مثنوي معنوي مولانا رو مينويسم كه حرف آخر رو در مورد عشق گفته. پس تا بعد.

قربان شما

واثق

عـــاشــقـــي پـــيـــداســـت از زاري دل

نــيـســت بـيــمــاري چـو بــيــمــاري دل

عــلــت عـــاشـق ز عـــلـتـهـا جـداســت

عـشـق اصــــطــرلاب اســرار خـداســت

هـر چـه گـويـم عـشـق را شـرح و بـيـان

چـون بـه عـشـق آيـم خـجل باشم از آن

گــر چــه تـفـسيـر زبــان روشـنـگر است

لـيـك عـشـق بـي زبـان روشـنـتـر است

چـون قـلـم انـدر نــوشـتـن مــي شتافت

چـون بـه عشق آمد قلم بر خود شكافت

آتــــــش عـشـقـست كـه انــدر ني فتاد

جوشش عـشقـست كـه انــدر مي فتاد

هر كه را جـامــه ز عــشـقــي چاك شد

او ز حــرص و جــمـلــه عـيـبـي پاك شد

شاد باش اي عـشـق خوش سـوداي ما

اي طــبـــيــب جــــــمــلـه عـلـتـهــاي ما

جسم خـاك از عــشـق بــر افلاك شــد

كـــوه در رقـــص آمــــد و چــــالاك شــد

جمله مـعشوقسـت و عــاشق پــرده اي

زنــده مـعشوقسـت و عــاشق مـرده اي

چــون نـــبـــاشــد عــشــق را پــرواي او

او چــو مـــرغـي مـــانـد و بـي پــرواي او

آتشست و اين بانگ و نـاي و نـيست باد

هــر كــه ايــن آتــــش نــدارد نيـست باد

آفـــــتــــــاب آمـــــــد دلــيـــل آفـتــــــاب

گــــر دلــيـلـت بــايــد از وي رو مــتـــــاب

   + واثق - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٢