برگ بیست و ششم دفتر عشق

سلام

اول از همه به خاطر تاخیرم در آپدیت و همینطور سر زدن به وبلاگهای قشنگ شما عذرخواهی میکنم. هفته گذشته چند روزی به اصفهان سفر رفته بودم که جای همه شما خالی بود.

موضوع این دفعه دفتر عشق رو به گذری از یک شعر حافظ اختصاص میدم که به نظر من حرف رو در مورد عشق تموم کرده. حتی گفتند که بسیاری از عرفا و اونهایی که تصحیح دیوان حافظ میکردند با رسیدن به این غزل از هوش میرفتند. ولی نکته ای که برام جای تاسف داره اینه که کاش باصدای نا خوشایند بعضیها آلوده نمیشد.

زان یــار دلــنــوازم شــکریــســت بــا شکـایت

گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

بـی مـزد بـود و مـنـت هـر خـدمـتـی کـه کردم

یــا رب مـبـاد کـس را مـخـدوم بــی عـنــایــت

در این بیتها اون سختی و دشواری راه عشق که همیشه ازش صحبت میشه به زیبایی بیان شده. و اینجا اولین نکته تنهایی هست. تا جایی که حتی کسی آبی هم به عاشق تشنه نمیده.

رنـدان تـــشنه لــب را آبــی نـمیدهد کــس

گویی ولی شنـاسان رفتند از ایــن ولایــت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گــوشه ای بـرون آی ای کــوکب هــدایت

ترسناک بودن و خطرناک بودن هم همیشه از مشکلات این راه بوده

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهــار از این بیـابـان وین راه بی نهایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیشست در بدایت

اما اینجا به شاه بیت غزل میرسیم که همه چیز در اون خلاصه میشه. عاشق در اینجا به مرحله ای میرسه که باید سرش رو به باد بده تا بتونه ادامه بده. یعنی شرط ورود به مرحله بعدی از دست دادن سر هست.

در زلــف چــون کــمـندش ای دل مـپیـچ کـانجـا

ســرهــا بــریــده بینی بــی جرم و بی جنـایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی

جــــانــــا روا نـــبــــاشـد خــونــریــز را هــدایــت

در اینجا هم همون نکته که بارها گفتیم رو بیان میکنه. عاشق از هیچ چیز ترس نداره حتی ریختن آبرو

ای آفتــاب خــوبــان مـیجوشد اندرونــم

یک ساعتم به گنجــان در سایه عنایت

هــر چنـد بردی آبـم روی از درت نتــابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

بله عاشق همه اینها رو تحمل میکنه و در آخر همین عشق به دادش میرسه و به معبود خود متوسل میشه

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ

قــرآن زبـــر بــخـوانــی در چـهــارده روایــت

 

در حاشیه

1 – گفتم که چند روزی به اصفهان سفر کرده بودم. جای همتون خالی بود. همه چیز عالی بود. تعدادی هم عکس گرفتم که هر دفعه چندتاش رو براتون اینجا میذارم

 سی و سه پل     پل خواجو

 

2 – حتما همه شما گاهی یاد دوران بچگی خودتون میفتید. دوران شیرینی بود. دور از همه بدیها رها از همه فکرها .پاک بودن و همه خاطره های خوش اون. شاید گاهی برای رفتن به اون دوران از عکسهای بچگی خودتون استفاده میکنید. من هم اینبار این کار رو کردم. بله اینها هم عکسهای دوران بچگی من هست J

    

 

قربان شما واثق

 

   + واثق - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۳