برگ سی و سوم دفتر عشق

سلام دوستان عزیز

در میان ادیبان و شعرا که همه به نوعی به عشق نیز پرداخته اند بدون شک باید گفت که مولانا در عشق سرآمدترین آنهاست. مولانا بر خلاف اکثر شعرای دیگه که بی محابا وارد عشق میشوند با هوش و استعداد و دید کاملا روشن وارد عشق میشه و با هوشیاری کامل قدم بر میداره و مسیر رو تا رسیدن به فنا طی میکنه. روشنگر این مطلب  اشعار مثنوی معنوی مولانا هست. اما مولانا در غزلیات شمس تبریزی هم عشق رو با بیان سرمستی و شیدایی بیان کرده . برای این منظور یکی از غزلیات مولانا رو میخونیم

آمده ام که سر برم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی، نی  شکنم شکر برم

آمده ام که چو عقل و جان از همه دیده ها نهان

تاسوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده ام که ره زنم ، بر سر گنج شه زنم

آمده ام که زر برم ، زر نبرم خبربرم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم؟

اوست گرفته شهر دل من به  کجا سفر برم؟

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف میکند

پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور، نمیخوری؟ پیش کسی دگر برم

 

در حاشیه

دوست گرامی خانم یاس از وبلاگ شکست سکوت یک مجموعه از تستهای خودشناسی رو که تو وبلاگشون هم نوشته بودن رو لطف کردن و برای من فرستادن که تو سایت بزارم که گذاشتم. از ایشون تشکر میکنم و امیدوارم برای شما هم مفید باشه.

امروز یه اتفاق جالب برام افتاد . دیشب خیلی دیر خوابیدم حدود ساعت 2 نیمه شب بود. صبح خیلی زود پدرم قرار بود برای یه ماموریت با یه جمع از همکارانش به مسافرت بره. صبح ساعت 5.5 بیدار شدم که پدرم رو به فرودگاه برسونم. وقتی به فرودگاه رسیدیم خواستم برگردم که پدرم گفت حالا بیا تو ببینیم شاید تاخیری چیزی داشته باشه. منم ماشین و پارک کردم رفتم تو چند دقه وایستادم که اعلام کرد مسافرین بیان سوار بشن منم اومدم برگردم که یهو یکی از همکارا گفت آقای فلانی نیومده و کارت پروازش رو داد به من . منم اول دو دل بودم ولی رفتم و عصر هم برگشتم. جالب اینجا بود که اصلا من تا وقتی که تو هواپیما سوار شدم خبر نداشتم مقصد کجاست. اول فکر کردم که قراره بریم مشهد ولی بعد دیدم که رفتیم ماهشهرJ . عصر هم از اهواز برگشتیم تهران. بیشتر به این خاطر خواستم اینو بگم که اون لحظه که یکدفعه قرار شد تو این فکر بودم که شاید این اتفاق برای اینه که قرار ازرائیل جونم رو جای دیگه بگیره که اینطوری دعوتنامه فرستاده و فکر کردم اگر اینطور باشه دوستای وبلاگی من چطور باید باخبر بشن که هم احیانا اگر کسی به فکر من هست نگران نشه و هم اینکه شاید فاتحه ای هم برام فرستاده شدJ به خاطر این سریع رفتم تو ماشین و پسورد یاهو و وبلاگم رو برای پسرداییم نوشتم که اگر چنین اتفاقی افتاد به شما دوستان خبر بده. البته خوب برعکس این هم میتونه صادق باشه یعنی شاید اینجا خطری برام بوده که با این اتفاق ازش دور شدم راستش اگر نمیرفتم قرار بود با ماشینم که ترمزش هم شدیدا اشکال داشت جایی برم.به هر حال باید راضی بود به رضای خدا که هر چی پیش بیاره خیره.

قربان شما واثق 

 

   + واثق - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۳