برگ چهل و سوم دفتر عشق

سلام

اول عذر میخوام که مطلب اینبار دیر شد و تشکر میکنم که لطف میکنید و نظر میدید.

اینبار هم یکی از غزلیات مولانا از دیوان شمس تبریزی رو مرور میکنیم. این غزل به طور واضح در مورد عشق و عاشق صحبت میکنه و از اون دسته غزلهاست که هیچ توضیحی لازم نداره

 

اگر عالم همه پرخار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

 

وگر بی‌کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

 

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

 

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست

که او را صد هزار انوار باشد

 

وگر تنهاست عاشق نیست تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

 

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

 

به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

 

وگر بیمار بینی عاشقی را

نه شاهد بر سر بیمار باشد

 

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

 

به یک حمله تو را منزل رساند

اگر چه راه ناهموار باشد

 

علف خواری نداند جان عاشق

که جان عاشقان خمار باشد

 

ز شمس الدین تبریزی بیابی

دلی کو مست و بس هشیار باشد

 

میخوام یه شعر از خودم هم براتون بنویسم ولی بعد از شعر مولانا سخته ولی با این حال مینویسم و شما مجزا از هم بخونید J خوشحال میشم نظرتون هم در مورد این شعر به من بگید

 

چنان از شوق دیدار تو مستم

که من طرفی از این دنیا نبستم

 

نه دنیایم به کام دل گذر کرد

نه آمد خشتی از عقبی به دستم

 

ز نامت من چنان دیوانه گشتم

که گه موی و گهی رخ را بخستم

 

چنان سوزد فراقت این دل و جان

که گویی از دو صد گلخن برستم

 

وصالت چون میسر گشته بر من

در جنت به روی خود ببستم

 

شبی دیگر گذشت از عمر زارم

ولیکن من همانستم که هستم

 

بیا واثق بجویم در دو عالم

که من عهدی به وصل تو نبستم

 

منم آن دم به پیمانه رسیدم

که پیمان بستم و پیمان شکستم

28/12/80

 

 

قربان شما واثق

 

   + واثق - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۳