برگ بیست و هفتم دفتر عشق

سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امیدوارم حال همگی خوب باشه. یه مقدار نوشتم رو به تاخیر انداختم که بتونم بهتر بنویسم اما دیدم نمیشه و حالا مجبورم یه کم غمناک بنویسم. نمیدونم چطور میشه که گاهی آدم اینطوری میشه یعنی طوری که بقیه براش بی اهمیت میشن. شاید براتون پیش اومده باشه که کسی بسیار از شما تعریف و تمجید کنه ولی موقعی که به کمکش احتیاج دارید همه چی فراموش بشه. نمیدونم شاید هم اشکال از خود اون طرف باشه که توقع بیجا داره.

با خیلی از دوستان که صحبت میکنم خیلیها شاعر ارزشمند معاصر سایه ( هوشنگ ابتهاج) رو نمیشناسند. من هر از گاهی از ایشون شعر مینویسم که بیشتر با اون آشنا بشید و البته اینبار شعری رو که با مطلب بالایی که گفتم بی ارتباط نیست.

 

در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند

 

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند

كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند


نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند


دل خراب من دگر خراب تر نمي شود

كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند


گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم

يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند


چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات

برو که هيچ کس ندا به گوشکر نمي زند


نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت ترکسي تبر نمي زند

 

هر موقع شعری رو میخونید که زیباست و از اون لذت میبرید هر چقدر هم که غمناک باشه اما بدونید که شاعر اگر عاشق نباشه نمیتونه شعر بگه و عشق و شادی با هم عجین هستند. به قول حافظ :

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد.

حتما شعر ها و ترانه های عامیانه شنیدید. گاهی ممکنه فکر کنید که شاعر این گونه شعرها به خاطر ناتوانی توی شعر گفتن اینطوری شعر میگن. اما باید بدونید که گفتن این شعر ها هم مهارت خاص خودش رو میخواد. شاید از لحاظ قافیه و عروض چندان پابند نباشند اما سرودن لحن این شعرها بسیار مهم است. شعر زیر هم یکی از این شعرهاست که البته باز هم با اون مطلب بالایی که گفتم بی ارتباط نیست :">

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون

تو زندگی چقدر غمه، دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی حقه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون، دست رفاقت نمیدم

امشب از اون شباس که من دوباره دیوونه بشم

تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

امشب از اون شباس که من دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردم و فریاد بزنم

 

 

در حاشیه

1 – هر کاری خواستید بکنید فقط به کسی بدقولی نکنید.

2 – اگر کسی موافقه هر بار یه قسمت کوتاه وزن و عروض شعرها رو آموزش بدم

3 – این عکس هم در اصفهان گرفتم که مقبره صائب تبریزی هست.

 

(عکس بزرگ)

 

قربان شما واثق

/ 21 نظر / 62 بازدید
نمایش نظرات قبلی
meisam

خب من می تونم بگم بيشتر از همه ی شاعران معاصر که کلاسيک شعر ميگن با سايه حال می کنم...ممنونم از اين انتخاب قشنگت !

yousef

صداي گام هاي گريه مي آيد دوباره آمدي كنار پنجره ، شعري نوشتي و رفتي اين بار صداي قدم هاي تو را از پس پرده گاه گناه وگريه شنيدم حالا به اولين ستاره كه رسيدي بپرس كدام شاعر غزلپوش شبانه ، عشق را در برگ هاي ولنگار دفتري كهنه مي نوشت اما تو كه نشاني شاهراه ستاره را نمي داني هميشه از سيب و ستاره و روشني قصرهاي كاغذي كه مي نوشتم مي گفتي هزار پروانه هم كه بر برگهاي دفترت بچسباني پينه ي پير و ياس عليل باغچه ي ما گل نمي دهد هيچ وقت بهار طلايي روز و رويا را باور نكردي ! گل من

محمد/ماری

سلام ... بله عزيز. دلتنگی ها جزو لا ينفک زندگيمون هستن .دل قوی دار .... بياموز که محبت را از ميان ديوارهای سنگی و نگاههای کينه توز ؛ از ميان لحظه های سلطه ی ديگران بگذرانی.... قربونت.../ ماری

alireza

واثق جان سلام... مطالب جاللبي بود و همچنين شعر كه بسيار زيبا بود البته بيت اول را شنيده بودم ولي شاعر اون را نمي شناختم حالا كه شما گفتيد خيلي بهتر شد ... درباره آموزش شعر كاري بسيار عالي مي باشد .. در ضمن دوست دارم شاعر شعر دومي را بدونم البته ترانه اون را با صداي معين شنيدم بسيار جالب است . واثق جان موفوق و مؤيد باشي

elaheh

حالا ديگه آپ ديت می کنی خبر نمی دی؟؟!!......(شوخی).....مي خونم دوباره ميام......

Saba

قرار نشد وقتی بهتر از ما نوشتی ما رو فراموش کنی ها .........

محبوبه

سلام و هزران سلام بر شما دوست عزيز از اينکه تاخير داشتم معذرت ميخوام.... متن جالب بود با شما موافقم هميشه دوستی بايد پايدار باشه چه در مواقع سختی و چه آسانی دوست آن است که گيرد دست دوست در پريشان حالی و درماندگی... بعضی مواقع آدم اينطوری ميشه ولی به مرور زمان درست ميشه.... شعرت زيبا بود با نظرت هم موافقم راجب آموزش... هميشه شاد و عاشق باشيد.

شقايق

خبري ازت نيست‍.سر نمي زني؟