شبی دیگر گذشت از عمر زارم

چنان از شوق دیدار تو مستم

که من طرفی از این دنیا نبستم


نه دنیایم به کام دل گذر کرد

نه آمد خشتی از عقبی به دستم


ز نامت من چنان دیوانه گشتم

که گه موی و گهی رخ را بخستم


چنان سوزد فراقت این دل و جان

که گویی از دو صد گلخن برستم


وصالت چون میسر گشته بر من

در جنت به روی خود ببستم


شبی دیگر گذشت از عمر زارم

ولیکن من همانستم که هستم


بیا واثق بجویم در دو عالم

که من عهدی به وصل تو نبستم


منم آن دم به پیمانه رسیدم

که پیمان بستم و پیمان شکستم

28/12/80

/ 0 نظر / 62 بازدید