برگ پنجاه و پنجم دفتر عشق

سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از ابراز لطف همه شما دوستان عزیز تشکر و قدر دانی میکنم

در برگ پنجاه و دوم غزلی رو نوشته بودم که بیت اول و آخرش این بود :

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست؟ ...

آمد موج الست کشتی قالب ببست

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

غزل بعدی دنباله این غزل هست که اینبار به اون میپردازیم. حالا این شعر رو با هم میخونیم :

 

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

 

درج عطا شد پدید غره دریا رسید

صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست

 

صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست

این خرد پیر کیست این همه روپوش‌هاست

 

چاره روپوش‌ها هست چنین جوش‌ها

چشمه این نوش‌ها در سر و چشم شماست

 

در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر

این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست

 

ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک

تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست

 

آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان

دانک پس این جهان عالم بی‌منتهاست

 

مشک ببند ای سقا می‌نبرد خنب ما

کوزه ادراک‌ها تنگ از این تنگناست

 

از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش

نور تو هم متصل با همه و هم جداست

 

شعر قبل داستان به این صورت بود که دوران عاشقی رو توصیف میکرد و لحظاتی که بر عاشق میگذشت و تا آنجا رسید که عاشق در عشق فنا شد و به آسمان رفت این شعر داستان بعد از اون و در آسمان هست

بیت اول : حالا نوبت وصال معشوق و ورود به عالم باقی و جاودانی است که عاشق همه چیزهای خوب رو به دست آورده و هیچ صفت بدی در اطرافش نیست

بیت دوم : یعنی به مرحله ای رسیده که عشق رو تقدیمش میکنند و سختیها و تیرگیها کنار میره و صبع خوشبختی و آرامش فرا میرسه که مولانا با یه لفظ جالب اون رو بیان میکنه و میگه صبح که چه عرض کنم این نور خداست که داره به ما میتابه

بیت سوم : تو عالم عشق دیگه زشت و زیبایی وجود نداره. فقیر و غنی نیست. پادشاه و مفلسی نیست همه با هم برابر هستند و در حد نهایی خوبی و زیبایی و مولانا به زیبایی بیان میکنه که این صفات همه روپوشهای آدمها هستند یا به قولی نقاب هستند که هر کس به چهره داره. یکی نقابش در نقش شاه و یکی در نقش بنده که در عالم عشق این نقابها کنار میره و همه بالاترین هستند

بیت چهارم : چاره رها شدن از این نقابها جوش عشق هست و سرچشمه این جوشش در چشم شماست. یعنی گریه کردن

بیت پنجم : سرت به کار خودت باشه چون تو دو تا سر داری این سر که الان میبینی و این جسمت که از این خاک  هست و یک سر و روح دیگه که از آسمان است

بیت ششم : بسیار سرهای آسمانی بودند که اسیر و فدای این زمین خاکی و این جسم شدند و تو عبرت بگیر که این عالم خاکی چگونه جادو میکنه و چقدر فریبندس که روح و سر آسمانی رو اسیر خودش میکنه

بیت هفتم : یعنی اون سر آسمانی که اصل کاری هست پنهان هست و قابل دیدن نیست اما این جسم خاکی قابل دیدنه و حواست رو جمع کن  که روح پاک رو فدای این جسم خاک نکنی چون بعد از این جهان عالم بی پایانی هست که اونجا این جسم خاک به دردت نمیخوره و اون روح پاک هست که میتونه کمکت کنه

بیت هشتم : ای ساقی به جای شراب مشک بهمون بده چون شراب ما رو مست نمیکنه. چون ادراک ما هنوز به جایی نرسیده که شراب ( عشق ) مستمون کنه ما فعلا با بوی خوش هم مست میشیم و این تنگ نظری ما به خاطر همون مشکلی هست که در بیت قبل هم گفتم یعنی تقابل روح و جسم

بیت نهم : شمس تبریزی  از اینجا رفت به او گفتم که گر چه جسم خاک تو از ما جداست اما روح پاک تو در وجود همه ما هست. در واقع این بیت مثالی زیبا برای مفاهیم بیتهای قبلی هست که مولانا به زیبایی بیان کرده

 

قربان شما

واثق

/ 22 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nancy

سلامممممممممممم............. خوبي عزيز .....بابا استادي هاااا ما خب نداريم ...چشمك .....مويد بشي عزيز .

pooriya

اتاق شماره ۶ آپديت شد

Heaven Searcher

سلام... باز مثل همیشه جالب بود .... «صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست - این خرد پیر کیست این همه روپوش‌هاست ...»

آدمک ها

سلامي به دلچسبي هواي بهار, به خنكاي نسيم صبحگاهي . به شبنم روي گل رز صورتي .به سرخي شقايق و به شبنم روي درختان چنار. اقاقيا و سرو .و ديگر نميدونم چي بنويسم؟ فقط اميدوارم كه هرجا هستيد دلتون شاد باشه///. شبی از پشت يک تنهايی غمناک و بارانی. ترا با لهجه ي گلهای صورتی صدا کردم ... تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم. پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس. تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روئيد ، با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی: دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی. و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم. تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم..

nirvana

هر کس به تماشايی ،رفتند به صحرايی /مارا که تو منظوری ،خاطر نرود جايی ./شادمان بينمت و سرفراز در پناه مهر يزدان./به رسم مهر و دوستی

ليلي_آسول

سلام واثق جان . ممنون كه به من سر زدي . خيلي زيبا بود............موفق باشي.

الهام

اينجا منو ياد شبهای يلدا تو خونه قديمی بابابزرگم ميندازه... کلا اينجا رو دوست دارم!

نياز

سلام...چقدر زيبا متن شعر را معنا ميدهيد..بسيار زيبا بود و امورنده...اجرتان با مولا..وممنون از حضور پر مهر شما..

dafzan

سلام.من تازه واردم.به من سر بزن

من و بنیامین

کار جالبی می کنی - منو ياد ساعت ادبيات می اندازی/ شاد باشی و عاشق