برگ هشتاد و نهم دفتر عشق

دوستان عزیز سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از اینکه تاخیر دارم و کمتر سر میزنم معذرت میخوام تقصیر مشکلات روزگاره فعلا که به زحمت سر میکنیم تا ببینیم قسمت چی هست و به قول رهی معیری راضی هستم به رضای خدا

قسمت اگر زهر اگر مل، بارید اگر خار اگر گل

غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من

شبهای قدر نزدیک هست و از همه شما به شدت التماس دعا دارم. میگن دعای دیگران در حق آدم بیشتر از دعای خودش برای خودش تاثیر داره.

هفته پیش  جمعه شب بود بعد از رفتن مهمونها خواستم بخوابم که هر کاری کردم خوابم نبرد. حس کردم شعرم میاد. خیلی وقت بود که حال شعر گفتن پیدا نکرده بودم. خلاصه بلند شدم و تا سحر این شعر رو گفتم. شعر بدی نشده .شما هم بخونید و نظرتون رو در موردش بهم بگید. ضمن اینکه تفسیر شعر رو هم در آخرش به اختصار نوشتم.

 

۱- گر دست دهد بار دگر سوی تو بازم

    جز با تو نگویم طلب و راز و نیازم

 

۲- چون ناز نمایی و برانی نگریزم

    مشتاق و خریدار همه  عشوه  و نازم

 

۳- گر زخم زنی بر دل تارم به کرشمه

    بیداد کند چون که شود  زخمه سازم

 

۴- خواهی که بری دین و دلم با گل رویت

     دینم نتوانی چو تویی روی نمازم

 

۵- سرمایه دنیا و همه توشه عقبی

    رخصت چو دهی برسر زلفین تو بازم

 

۶- جامم به گدایی به در کوی تو آرم

    گر رد بنمایی چه کنم؟ سوی که یازم؟

 

۷- دیریست در این میکده خاموش نشستم

    باز آی که در وصل تو چون شمع گدازم

 

۸- ناگه به ندایی خبرم داد که ای هان

    بیرون شدم از غفلت و از خواب درازم

 

۹- واثق چو از این دام رهیدی خبرم ده

    تا بنده نفسی نشوی محرم رازم

 

1-      اگر بازم قسمتم بشه و بتونم پیش تو برگردم دیگه غیر از تو کسی رو نمیپرسم و همه خواسته ها و راز و نیازم رو با تو میگم.

2-      از اینکه ناز کنی و من رو نپذیری فرار نمیکنم و ناراحت نمیشم و مشتاقانه خریدار ناز و عشوه های تو هستم. خریدار ناز بودن از خصوصیات یک عاشق واقعی هست

3-      در این بیت چند تمثیل و کنایه به کار رفته. کرشمه ضمن معنی خودش در آواز ایرانی یکی از گوشه های دستگاه شور است و همینطور بیداد که از گوشه های دستگاه همایون است. زخمه هم وسیله ای هست که با اون به سیمهای تار میزنن که به اون مضراب هم میگن. معنی این بیت به این شکل هست که تو با کرشمه و شور به دل تار من زخم میزنی ولی این زخم، زخمه ساز من که همون دل تارم هست میشه و صدای بیداد ( از گوشه های حزین و غمناک) میده

4-      تو سعی میکنی که با نشون دادن روی زیبات دل و دین من رو ببری. دلم رو میتونی ولی دینم رو نمیتونی چون قبله من خود تو هستی.

5-      هر چیزی که تو این دنیا و اون دنیا دارم رو اگر اجازه بدی به سر زلف تو فدا خواهم کرد

6-      کاسه گداییم رو به سمت تو دراز میکنم . اگر دستم رو رد کنی من چه کار کنم؟ دست پیش چه کسی دیگه میتونم دراز کنم؟ ( یازیدن یعنی دراز کردن

7-      بدون وجود تو در کنج این میخانه خاموش هستم تو بیا تا مثل شمع در عشق تو بسوزم و اینجا رو روشن کنم

8-      ناگهان ندایی از آسمان اومد و من رو از غفلت و این خوابی که درش بودم بیدار کرد

9-      که تو هنوز گرفتار دام نفسی هر موقع تونستی از این دام بیرون بیای با من این حرفها رو بزن چون تا وقتی در این دام باشی نمیتونی محرم راز من باشی

 

التماس دعا

واثق

 

/ 27 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ali

درويشان را نگاهی کن

sahar

سلام . اميدوارم حالتون خوب باشه . دير به دير می نويسين چرا ؟

عليرضا

اين جمع كه كوشيدند به مقصود رسند ..... مقصود به كنار خويش بود و عشق نديدند

سراب عشق

طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم، «صبر» بود !! ديگر عزم‌آهني‌و طاقت‌فولادي‌نداريم، ديگر پاي‌ماندن‌و شانه‌سنگي‌نداريم. انگار ما را از شيشه‌و مه‌ساخته‌اند. براي‌شكستن‌مان‌توفان‌لازم‌نيست. ما با هر نسيمي‌هزار تكه‌مي‌شويم. ترك‌مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌و شيطان‌همين‌را مي‌خواست

سراب عشق

محفل مشتاقان.................. ای ماه ...............تجّلی کن کز درد فراق تو..................... افسرده................ شده جانها آنکس که گرفتار.............. انوار.............. جمالت شد باید ز فراق تو .....................سر زد........... به بیابانها

کمند سراب

مدّعیان عاشقی....................... در وادی... بهانه اند...... اسیر این خفت مشو .............................که عاشقان شبانه اند... مدّعی ِ عاشق روز........................ دَم از جدایی میزند... شب زنده دارِ حَق ولی............................. حرفِ خدایی میزند.. دلدادگی چون نعمتی ست،................... عاشق تو انکار مَکُن.. صوفی، تو گر دل میدهی.................................... این راز آشکار مَکُن...

هاشم

شبهايي فرا مي رسند... شبهايي که شهابهاي سرگشتگي و شيدايي را از عميق ترين لايه هاي روحت جمع مي کني تا بالا بروند و بالايت ببرند ، شبهايي که قرآن بر سر مي نهي تا سر به عرش بسايي ، شبهايي که تا رسيدن به آنها جلا گرفته اي ، سوده شده اي ، سبک شده اي ، به سبکي بال فرشتگان ، و حضور آنان را در خود و کنار خود احساس کرده اي. ماهي فرا مي رسد که در شبهاي آن درهاي آسمان گشوده مي شوند و انس و ملک به عادت ديرين به ديدار هم مي شتابند، آن فرشتگاني که بر آدم سجده کردند و آن آدمياني که عهد بشکستند و اندوهگين به ملکوت مي نگرند و در اشتياق بازگشتن درگدازند که بهشت را از کف دادند اما آن را به ارث بردند و در آن جاودان خواهند بود. رمضان آزموني است براي دلهاي ترساني که بايد نزد پروردگارشان بازگردند و اينک ماهي فرا مي رسد که همه پيامبران در انتظارش بودند و همه اولياء در تعظيم آن به خشنودي رباني دست يافته اند ، ماهي که در آن پله هاي تقرب خداوندي تا کهکشان ها کشيده شده است و با همه ازدحام آن ، کافي است گامي برداري تا برسي ، همانند ميوه اي که وقت چيدن آن است ، همانند غريبي که به وطن باز گشته است

هاشم

و انسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد شب ميلاد بود و تا سپيده آسمان رقصيد به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و قرناطه ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد از آن روزي كه جانت را اذان جبرئيل آكند قيامت نفخ صوري داشت در روح اذان گم شد تو نوحي، نوحي اما قصه‌ات شور دگر دارد که در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تولد يافت شب معراج زيرپاي تو هفت آسمان گم شد ببخش اي محرمان درنقطه خال لبت حيران خيال از تو گفتن داشتم اما زبان گم شد

هاشم

اينک که خود باري از قعر هزاران ظلمات فريادت مي‌زنم « ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين » مرا درياب و ناديده بگير از من، هر آنچه را که دور از تو تراشيدم، پرستيدم و شکستم. و آنگاه بيايند و ببينند، فرشتگان پاک‌آفريده و پاک‌سرشته و پاک‌خورده و پاک‌ديده و پاک‌شنيده و پاک‌طينت و پاک‌اندامت؛ که چه‌سان صلصال دامن‌آلوده فکرآلوده چشم‌آلوده گوش‌آلوده حرام‌خورده هيچ‌نديده‌اي آهنگ بالا مي‌کند.! و چه‌طور ذره نکبت‌باري هواي خورشيد بر سرش مي‌زند.